| • چکیده : |
,"همه خود را برای خواب زمستانی آماده میكنند. مترسك منتظر بیبی رعنا است تا او را به انباری ببرد، اما بیبی رعنا هنوز نیامده است. همه به لانههای گرمشان رفتهاند. باد سرد از دیدن مترسك خیلی تعجب میكند و با عجله كلاه او را از سرش برمیدارد و میرود. مترسك از كار او خوشش نمیآید. هوا سردتر میشود اما بیبی رعنا هنوز نیامده است. ناگهان مترسك یك كفشدوزك را میبیند. كفشدوزك به دنبال جای گرمی برای خواب زمستانی میگردد. به همین دلیل از مترسك میخواهد كه در لباس او بخوابد. مترسك قبول میكند. هنوز مدتی نگذشته است كه یك سنجاب زخمی به مترسك نزدیك میشود و از او میخواهد كه در طول زمستان در لباساش بخوابد. مترسك مهربان نیز قبول میكند. هوا بازهم سردتر میشود. بیبی رعنا بیخبر از همهجا به انباری میرود، باد سرد تا او را میبیند كلاه مترسك را زیر پایش میاندازد. بیبی رعنا با دیدن كلاه، یاد مترسك میافتد و با عجله به طرف باغ میدود و مترسك و دوستانش را برای خواب زمستانی به انباری میبرد." |