| • چکیده : |
این كتابچه كه با تصاویر كاریكاتوری به چاپ رسیده این عبارات را دربر دارد: مترسكی تنها وسط یك دشت ایستاده بود. دلم برایش سوخت و او را به خانه بردم.... كلاه پدر را روی سرش گذاشتم. موهایش را با روبان بستم و زیباترین لباسم را تنش كردم.... او را كنار حوض گذاشتم تا همه ببینند. گیاهم را مسخره می كردند و به او مترسك می گفتند. ولی من با غرور از وجودش لذت می بردم.... روزها گذشت و گذشت، گیاهم به بار نشست. حالا پرنده ها برایش آواز می خواندند و گیاه من خوشبخت ترین مترسك دنیا بود. چون با بودن من سیب داده بود"." |