| • چکیده : |
,"غروب یك روز بارانی، سیاوش و ستاره، به همراه مادربزرگشان به خانة همسایه دعوت شده بودند تا در جشن تولد مسعود شركت كنند. ستاره برخلاف اصرار مادربزرگ مبنی بر بازی كردن با بچههای دیگر، قادر نبود تا برای خود دوستی بیابد. اما مادربزرگ با نقل داستانی به ستاره قبولاند كه او نیز میتواند در مجالس غریبه هم مانند مدرسه برای خود دوستانی بیابد. این داستان به منظور توجه دادن كودكان به شیوههای دوستیابی نگاشته شده و از سری كتابهای مجموعة سیمرغ است. در پایان نیز سئوالاتی از داستان برای كودكان درج گردیده است." |