| • چکیده : |
,"پادشاهی قبل از مرگ خود وصیت كرده بود، هنگامی كه مرد، وزیرانش به دروازة شهر بروند و اولین نفری راكه از آنجا رد شد، به پادشاهی برگزینند. آن روز فرا رسید و پادشاه مرد. وزیران به وصیت عمل كردند و به دروازه رفتند. از قضا یك گدا از آنجا میگذشت، آنها هم او را گرفتند و با خود به قصر بردند و لباس پادشاهی برتنش كردند. اما چون او از امور مملكتداری چیزی نمیدانست، كشور با آشوبهای زیادی مواجه شد. تا این كه سرانجام گدا از پادشاهی خسته شد و لباسهای گدایی خود را پوشید و به شهرش بازگشت. این قصه، از مجموعه قصههای گلستان سعدی، برای كودكان گروه سنی «ب» و «ج» تهیه شده است." |