| • چکیده : |
,"«آریا» در حالی كه ذاتا جوان است، زندگی خود را در كلبهای كنار باتلاق خلاصه كرده است. «شاهرخ»، «متین» و «رضا» به كلبة او میروند و او قصة زندگیاش را برای آنها بازگو میكند. او تك فرزند خانواده، در نوجوانی بر اثر شكست در عشق و به بازی گرفته شدن احساسش توسط «فریبا» نفرت عمیقی نسبت به زنان پیدا میكند؛ او به دلیل انتقامش از زنان باعث نابودی «سپیده» و «آذر» میشود ـ كسانی كه به گونهای به زندگی آریا معنی میبخشیدند ـ تا این كه با فریبا به طور اتفاقی روبهرو میشود و با ایجاد مزاحمتهای پیدرپی برای او، سرانجام او را ربوده و به كلبهای كنار باتلاق میآورد، جایی كه برای همیشه فریبا و سپس خود او بعد از بازگو كردن حقایق زندگیاش در آنجا مدفون میشوند." |