| • چکیده : |
,"مادر «سارا»، مدتهاست كه به بیماری دچار است. پدر سارا اكنون پرستاری را به خانه آورده كه «مریلا» نام دارد. پدر سارا در حین پرستاریهای مریلا مریضهای دیگر را نیز به خانه میآورد تا مریلا آنها را تحت نظر گیرد. یكی از بیماران مردی است ریشبلند كه مریلا ریشش را میتراشد و از او مراقبت میكند. سارا در طول این مدت، بارها صدای شلاق زدن را میشنود و در نهایت درمییابد كه مریلا راهبهای بوده كه اكنون عاشق این مرد شده و به مجازات گرفتاری به این عشق، خود را شلاق میزند. این مجموعه حاوی نه داستان كوتاه از نگارنده است كه «مریلا» یكی از آنهاست." |