| • چکیده : |
,"در شمارهی حاضر از این داستان، "ژرژ" كوچولو پس از بازگشت به ستارهی خویش، با گل سرخ، گفت و گو میكند. او در پاسخ گل سرخ كه میگوید: زمین را چگونه گذراندی؟ میگوید: "همیشه تنها، زیرا هرگز نمییافتم آن گل سرخ شادی را كه صدای از هم دریدن گوشت پاكیم از زیر خار ـ دندانهای ـ لذتش به گوشم نرسیده باشد! همیشه گوش به در، زیرا میترسیدم مبادا شادی، دزدكی از پلوتو ـ سیارهی سرد زندگیم بگذرد و نمیتوانم! همیشه پر از راز، زیرا هرگز نمییافتم آن شاه كلید پرشوری را كه توان گشودن قفل همیشه خاموش قلبم را داشته باشد! همیشه بیامید، زیرا هرگز نمیخواستم بیابم، بلكه دوست داشتم بسازم خورشیدی در تاریكی"." |