| • چکیده : |
,"داستان حاضر روایت دختری است با نام "زیبا" او به دلیل اینكه تنها دختر خانواده است بسیار مورد توجه آنهاست، تا حدی كه همواره یكی از برادرانش یا دایهاش "گلباجی"، مسئولیت رساندن او به مدرسه و برگرداندنش را برعهده دارند. اما زیبا به رغم حساسیتهای خانواده نسبت به وی، روزی با پسری آشنا میشود كه دانشجوی پزشكی در آلمان است. این پسر "شهریار" نام دارد. زمانی كه خانواده از دلباختگی زیبا به شهریار آگاه میشوند، با ازدواج آندو مخالفت میكنند، زیرا اعتقاد دارند كه عشقهای خیابانی هیچ دوامی ندارند. در این فاصله پدر زیبا تصمیم میگیرد تا دخترش را به اولین خواستگاری كه از راه رسید بدهد. سرانجام زیبا با پسری با نام "پژمان" ازدواج میكند و پژمان قول میدهد كه او را به آلمان، نزد شهریار ببرد و مقدمات جدایی از زیبا را فراهم آورد و...." |