| • چکیده : |
,"باران دختری تنها و گوشهگیر و احساساتی است. او در میهانی آقای سعادت، یكی از دوستان پدرش، با نیما سعادت آشنا میشود. نیما با حرفهای عاشقانة خود باران را شیفتة خود میكند، اما مدتی بعد اعتراف میكند كه به عشق اعتقادی ندارد و با دخترعمویش «سحر» ازدواج میكند. باران سرگردان و حیران تصمیم میگیرد، دیگر احساساتی نباشد و مانند سنگ بیرحم باشد و از نیما انتقام بگیرد. با ورود بابك پسرعمویش كه برای تحصیل به خارج رفته بود، زندگی او متحول میشود. باران سعی میكند با تحقیر كردن بابك انتقام خود را از همة مردان بگیرد، اما بابك با رفتار عاشقانة خود حقیقتی از زندگی را برای باران آشكار میكند و باران با او و فداكاریهای او عشق واقعی و جاودانی را تجربه میكند." |