| • چکیده : |
,""مملی" بزرگ شده و میخواهد به دبستان برود. او آرزو دارد دكتر شود، به همین دلیل سعی میكند درسها را بیاموزد و نمرههای بیست بگیرد و همیشه شاگرد اول باشد. او به همراه مادر برای خرید به بازار میرود و كیف، كتاب و روپوش میخرد. مادر به او میگوید كه از این پس باید صبح زود از خواب بیدار شود و پدر نیز سفارش میكند كه با همه مهربان باشد، با كسی دعوا نكند و در راه مدرسه آلوچهی غیربهداشتی نخورد. همچنین به او یادآور میشود كه معلم، بهترین دوست بچههاست. روز اول مهر مملی به همراه مادر به مدرسه میرود. همهی بچهها خندان هستند به جز مملی كه به شدت گریه میكند، زیرا میخواهد پیش مادر بماند، اما معلم مهربان مزایای مدرسه را برای مملی برمیشمارد. مملی نیز با شنیدن صدای رنگ مدرسه، شاد و خندان دست مادر را رها كرده و به شاگردان دیگر میپیوندد. این داستان در قالب شعر به چاپ رسیده است." |