| • چکیده : |
,"مردی تنها برای استراحت راهی سفر شمال میشود و در كلب? خود در روستای مارگیرده شهر نوشهر ساكن میشود. روزی او در جنگل به پیادهروی مشغول میشود تا این كه هوا رو به تاریكی میرود و او خسته و بیجان در گوشهای مینشیند. پس از مدتی احساس میكند فردی از دور به سوی او میآید. با نزدیك شدن مرد، از او آب میخواهد، ولی رهگذر میگوید آبی ندارد. مرد با تردید به رهگذر نگاه میكند و با دیدن لباسهای عجیبی كه او به تن دارد از او میخواهد كه خود را معرفی كند، مرد رهگذر خود را "رابین هود" معرفی میكند. این بار تردید مرد بیشتر میشود، مرد رهگذر (رابین هود) متوجه این موضوع میشود، بنابراین مرد را با خود در مسیری كه آن دو طی میكنند همراه می کند و اتفاقاتی به وقوع میپیوندد كه داستان را شكل میدهد." |