| • چکیده : |
,"در نیمههای شبی بارانی، مردی توسط افرادی مرموز، به باغی دوردست منتقل میشود. مردان رباینده، حتی كلمهای با وی سخن نمیگویند و حتی پس از رسیدن به مقصد، گویا او هرگز وجود نداشته، رهایش كرده و وارد ساختمان میشوند. مرد كه از انتظار خسته شده، در باغ را گشوده میگریزد. او پس از مدتها متوجه میشود كه جهان به بیابانی عظیم تبدیل شده كه هیچ انسان، آبادانی، گیاه و جانوری در آن وجود ندارد. مرد روزها و روزها راه میپیماید و جز برهوت هیچ نمییابد. وی سرانجام، پس از مدتها به خواب رفته و در رویاهای خویش، خاطرات شیرین و ارزشمند دوران كودكی را یادآوری كرده با به خاطر آوردن آنها، نیرویی دوباره یافته و چون چشم میگشاید، متوجه میشود طبیعت اطرافش تغییر كرده و پاییز آغاز شده است. او كه از این تحول و تغییر سخت در شگفت است، با دقت و حوصله شروع به نقاشی از پیرامونش میكند." |