| • چکیده : |
,"در سرمای سرد زمستان، ناگهان زوزهی گرگی آرامش شهر را برهم میزند. گرگها از سرما و گرسنگی به خرابهی نزدیك شهر پناه آوردهاند و همه میترسند مبادا آنها به شهر حمله كرده، مردم و حیوانها را از پا درآورند. "اكبرو" نوهی ننهبالا، تصمیم میگیرد تفنگ پدر به سفر رفتهاش را پیدا كند و گرگها را از بین ببرد و ننهبالا، نالان و گریان، سعی میكند او را از این كار بازدارد. روزی گرگ مادر به همراه تولههایش به خانهی ننهبالا میآیند تا گربهها را برای تولههایش خواستگاری كند. ننه برای جواب وقت میخواهد و چند روز بعد خود به همراه سگهایش برای خواستگاری از تولههای گرگ، راهی خرابه میشود. در آنجا ننهبالا و همراهانش متوجه میشوند كه گرگ و تولهها، موجودات بدجنسی نیستند و قصد كشتن و پاره كردن دیگران را ندارند. مهمانی به یك چشن پرشور تبدیل میشود و همه با هم دوست و یار میشوند. بعد از جشن، ننهبالا به سوی خانه راه افتاده و تازه آن زمان است كه متوجه میشود، قصهگو كه تمام مدت با او همراه بوده، همان عمو نوروز است. بالاخره ننهبالا به آرزویش رسیده و عمو نوروز را دیده است." |