| • چکیده : |
,"شهروز، یكی از عموزادگان خسرو بود. او با سپاهی به فرمان خسرو به قسمت شمالی به نام كنارك آمده و با سپاه عظیم جنگجویان كارآزمودة خود كنارك و تمام سرزمینهای شمالی را فتح كرد، اما هورممز و ویشاسب دو مرد فرصتطلب بودند كه با ترفند خود را به شهروز نزدیك كردند و در یك توطئه تمام خانوادة شهروز را به جز دختر هیجدهسالة او، «مهوش» قتل عام كردند و چون مهوش تنها وارث شهروز و مورد علاقة كیانوش پسر هورمند بود، به اصرار كیانوش كشته نشد، به این علت كه كیانوش میخواست با ازدواج با مهوش به تاج و تخت برسد. مهوش بهتزده و پریشان از اتفاقی كه برای خانوادهاش افتاده بود، مدام از طرف كیانوش كه ظالم و بیرحم بود، مورد خواستگاری قرار میگرفت و بارها تصمیم به گریختن از قصر گرفته بود. اما هربار ناكام مانده بود. شهریار از كشتهشدن شهروز خبر نداشت، چون هورمند و ویشاسب از فرستاده شدن پیك به سمت خسرو جلوگیری میكردند و افرادی را كه سعی میكردند خسرو را از این واقعه خبردار كنند به قتل میرساندند. تا این كه شهریار روزی با پسر افسردة خود كیاوش و عدة بیشماری از همراهان به كنارك میآید و از ماجرا خبردار میشود. هورمز و ویشاسب ماجرا را طوری دیگر نقل میكنند. در این میان مهوش و كیاوش دلبستة هم میشوند و با هم ازدواج میكنند اما بار دیگر مورد توطئة خائنان و حكومتطلبان قرار میگیرند و درگیر حوادثی میشوند كه در این كتاب به تصویر كشیده شده است." |