| • چکیده : |
,"وقت خواب موش كوچولو بود و وقتی مادرش برایش لالایی خواند او بهانهگیری كرد و به مادرش گفت كه دیگر او را نمیخواهد و میخواهد بگردد و یك مادر جدید پیدا كند. موش كوچولو دل مادرش را شكست و به راه افتاد. او در سر راه خود مادر قورباغه را دید، اما او زشت و ترسناك بود، در لانة مرغ نیز جوجهها به سر موش كوچولو نوك میزدند. او مادرهای زیادی را دید، اما هیچیك را نپسندید. سرانجام نزد خانم گربه رفت و او را به عنوان مادر خود برگزید. صبح روز بعد مادر موش كوچولو همهجا را دنبال او گشت، اما هیچوقت موش كوچولو او را پیدا نكرد! این داستان از زبان روسی به فارسی و قالب شعر برگردانده شده است." |