| • چکیده : |
,"در یك جنگل سرسبز، حیوانات بسیاری با خوبی و خوشی زندگی میكردند. میمون كوچولوی بازیگوش با نام "قهوهای" یكی از این حیوانات بود كه به همراه خانوادهاش زندگی میكرد؛ میمون كوچكی كه به خاطر شیطنت بسیار همیشه در حال بالا و پایین رفتن از شاخههای درختان و پرسیدن سوال از این و آن بود و گاه با سوالات مكررش همه را كلافه میكرد. مادرش به او میگفت: این قدر برای دانستن چیزهایی كه برای تو زود است، عجله نكن، اما قهوهای زیر بار نمیرفت. تا این كه روزی از غیبت عمو جنگلبان استفاده كرده، بر موتور او سوار و دچار سانحه شد. او كه از رفتارش شرمنده شده بود به مادرش و همهی حیوانات جنگل قول داد كه از آن پس كارهایی را كه در آنها مهارت ندارد انجام ندهد و برای یاد گرفتن كارهای بزرگترها عجله نكند." |