| • چکیده : |
,"«سهیل» در خانة عجوزهای زندگی میكرد و به خاطر تنهایی و ترس با سایهاش همصحبت بود. او به دختری كه روبهروی عمارت آنها زندگی میكرد و هر روز سر ساعت مشخصی پشت پنجره میآمد علاقمند شده بود و هرچه سایه به او میگفت از خانة عجوزه دوری كند او به خاطر مهر آن دختر نمیتوانست آنجا را رها كند. اما این عشق دیری نپایید، زیرا روزی كه سهیل قصد داشت علاقهاش را با دختر درمیان بگذارد، او را در حال دست تكان دادن برای پسر دیگری مشاهده كرد. او پس از این ماجرا تصمیم گرفت خانه را خراب كند و از آنجا برود. این موضوع وقایعی را به دنبال داشت كه در ادامة داستان بازگو شده است. این داستان از زبان مینا (عجوزه) بازگو میشود." |