| • چکیده : |
,"«ناتاشا» به همراه پدر «كرونف» از مسكو به یك شهر اروپایی آمده بود. پدر، بیمار و در خانه بستری بود و ناتاشا از او مراقبت میكرد. روزی «بارون وولف» همسایة آنها ناتاشا را به مسافرت بیرون شهر دعوت كرد. ناتاشا با اطمینان از بهتر بودن حال پدر و رضایت او، دعوت وولف را پذیرفت. در آن سفر وولف از سفرهای خود به آفریقا و هند، روسیه و... تعریف كرد. در آن روز، ناتاشا و وولف روز بسیار عالی را میگذراندند. ناتاشا تصمیم گرفت، تمام اتفاقات آن روز را برای پدر تعریف كند و مایة خوشحالی او شود. اما همین كه به خانه رسید با جنازة پدر روبرو شد." |