| • چکیده : |
,"یك روز گرم تابستان، در مزرعهای بزرگ، گوسالهای ماده و زیبا بهدنیا آمد. نازگل، دختر مزرعهدار، اسم گوساله را سمطلا گذاشت. یك روز نازگل و پدرش، سمطلا را به چرا بردهبودند. سمطلا كه به دنبال یك پروانه زیبا میدوید از گله جداشد و به طرف دره رفت. نازگل خیلی ترسید و همانطور كه بهطرف سمطلا میدوید، فریاد كشید: «مواظبباش، جلونرو! نرو...» نازگل آنقدر دوید تا سمطلا را نجاتداد. سپس نفس عمیقی كشید و او را پیش مادرش برد تا كمی شیر بخورد. داستان بالا، در راستای آموزش راه و رسم زندگی به كودكان گروه سنی«ب» و همچنین آشنایی آنها با حیوانات اهلی، در كتابی مصور و رنگی، به چاپرسیدهاست. |