| • چکیده : |
,"پیردختری با نام «نازی» اهل روستای «شولیآباد» در جوانی شیفتة پسری با نام «غلامحسن» بوده و آرزو داشته با او ازدواج كند؛ اما برخلاف انتظار وی، غلامحسن، با دختری با نام «گلابخاتون» پیمان زناشویی میبندد. مدتها میگذرد تا این كه یك روز نازی از خانه بیرون میرود و بر اثر سانحهای زخمی میشود. غلامحسن وقتی متوجة نبود نازی در خانه میشود به دنبال او رفته و او را مجروح و زخمی مییابد. غلامحسن نازی را به خانة خود آورده و با همسرش از او مراقبت میكنند تا بهبود یابد. پس از چندی ماه محرم فرامیرسد و طبق یك رسم دیرینه نازی در روز عاشورا با خود عهدی میبندد كه مسیر زندگیاش را تغییر میدهد." |