| • چکیده : |
,"«نخودی» پسری بود كه خداوند پس از سالها به پدر و مادر پیری بخشیده بود. او تصمیم گرفته بود كه به جنگ حاکم ظالم برود. بنابراین از پدر و مادرش و اهالی ده خداحافظی كرد و به راه افتاد. نخودی در راه كمی استراحت كرد و بعد از این كه از خواب بیدار شد ناگهان دریافت كه از سرش جوانهای شروع به رشد كرده و نخود كوچك بوجود آمده است. آنها نیز تصمیم گرفتند با نخودی همسفر شوند. سپس وقتی به دربار حاكم رسیدند خود را داخل كیسههای بار نخود پنهان كردند و پس از این كه وارد قصر حاكم شدند بیرون آمدند و حاكم و سربازان را با زیركی دستگیر كرده و به زندان انداختند. بعد از آن مردم ده جشن بزرگی گرفتند و از نخودی و دوستانش تشكر كردند. پدر و مادر نخودی نیز آن پنجنخود را به فرزندی پذیرفتند." |