| • چکیده : |
,"در این داستان، راوی كه به همراه دوستانش "عزیز" و "روحی" در جبهه حضور یافته، آرایش مینهای میدان را گم كردهاند. در بخشی از داستان به نقل از راوی میخوانیم: "دست راستم را با چفیهی روحی بستهام. روحی سرش را به طرف ما میگرداند. گفتم كه این مینها را برای رو كم كردن گذاشتهاند و روحی، سیم ضامن را قطع میكند. شاخكها را درمیآورد. چاشنی را به من میدهد. مواظب باش تكان ندهی. آرام آرام در مه رقیقی فرو میروم و حل میشوم. دستهایم گوشهای در حال سیاه شدن است و دیگر قادر به آفرینش نیستند..."." |