| • چکیده : |
,"روزی دو نفر میرزا بنویس، بساط خود را نزدیك در ورودی مسجد جامع شهر بزرگی پهن كردند. آنها همپای هم، تقریبا با هنر و قریح? مساوی، با یكدیگر دوست شدند؛ اما از نظر مقتضیات و شرایط مادی و وضع اجتماعی و حیات فلسفی، تفاوت بسیاری با هم داشتند. "اسدالله" و زنش همراه با دو فرزند در یك خان? دو اتاقی كوچك با وسایل اندك فقیرانه زندگی میكردند. مشتریهای او نیز كاسبكارهای بازار و فقیر بودند كه میخواستند شكایتنامه و عریضه به عمال حكومتی بنویسند. اما "عبدالزكی" و زنش فرزندی نداشتند و این موضوع برای آنها به مشكل بزرگی تبدیل شده بود. خان? آنها در بهترین جای بازار قرار داشت و زنش از اقوام دور ملكالشعرای دربار بود. داستان زندگی این دو خانواده با پیوستن اسدالله و عبدالزكی به گروه قلندران شهر، دگرگون میشود و هریك سرنوشت متفاوتی مییابند." |