| • چکیده : |
,""مانی"، پسر جوانی كه مدتی از ازدواجش میگذرد، چند وقتی است كه در خانه و شركت دچار مشكلات بسیاری شده تا حدی كه همسرش خانه را ترك كرده و حاضر به ادامهی زندگی با وی نیست. روزی مانی از سر بیكاری تصمیم میگیرد به كوه و صحرا رفته و از طبیعت استفاده كند. در این سفر كوتاه با پیرمردی دانا آشنا میشود و با كمكها و راهنماییهای وی مسیر زندگیاش تغییر میكند. مانی كه به پیرمرد و صحبتهایش عادت كرده، پایان هر هفته را در كلبهی وی میگذراند و از سخنان پربار و پرمعنی او بهرههای زیادی میبرد. تا زمانی كه پیر دانا احساس میكند تمام آنچه را كه لازم بود به جوان آموخته است. پس بار سفر میبندد و بدون خداحافظی راهی دیار دیگری میشود. زمانی كه مانی به كلبهی او میرسد تنها نامهای از پیرمرد به جا مانده كه در آن از وی خواسته همیشه نیك بیندیشد و نیك عمل كند و از تكتك موجودات طبیعت درس خداشناسی بگیرد." |