| • چکیده : |
,"این رمان سرگذشت دختری به نام«ورونیكا» است كه با وجود داشتن تمامی امكانات در زندگی، احساس شادمانی نمیكند. او كه در خود هیچ انگیزهای برای زندگی نمیبیند و همه چیز را پوچ و بیمعنا میداند، با خوردن چندین بسته قرص اقدام به خودكشی میكند اما نمیمیرد. در طول این داستان هفت روز طاقتفرسا از زندگانی«ورونیكا» به تصویر كشیده میشود، و در این مدت او بین زندگی و مرگ سرگردان است. در نهایت«ورونیكا» به آسایشگاه روانی منتقلشده، و در آنجا با افراد مختلفی از جمله یك جوان اسكیزوفرنیك به اسم«ادوارد» آشنا میشود. در این میان او با خواندن مقالهای از«پائولو كوئیلو» نویسندهی برزیلی، تحتتأثیر قرار گرفته و زوایای زندگیاش را ارزیابی میكند. به گونهای كه با كشف حقیقت مرگ در مییابد كه هر ثانیه از زندگی معجزهای است كه باید قدر آن را بداند." |