| • چکیده : |
,"«بیتا» در بهزیستی كار میكند. یك روز «شیدا» را به آنجا میآورند كه قصد خودكشی داشته ولی نجاتش دادهاند. اوایل با هیچكس حرف نمیزند، اما بیتا كمكم به او نزدیك میشود و شیدا از گذشتة خود سخن میگوید: پدر او از مالكین بزرگ بوده و دختر جوانی به نام «نگار» را به همسری خویش درمیآورد. نگار مدام برای شیدا پاپوش درست میكرده و او را زیر مشت و لگد پدرش میانداخته است، تا حدی كه پدرش به او اجازة بیرون آمدن از خانه را نیز نمیداده است. یك روز كه نگار و پدرش برای گردش بیرون میروند او از خانه فرار میكند و اتفاقاتی برایش رخ میدهد كه در ادامة داستان بازگو شده است." |