| • چکیده : |
,"روزی پهلوانی خرسی را نجات داد. خرس به همراه او به راه افتاد تا به روستایی رسیدند. زنی به پهلوان گفت به دوستی خرس دل نبند كه دشمن دانا بهتر از دوست نادان است، ولی او توجهی نكرد. از آنجا كه دور شدند پهلوان در زیر درختی دراز كشید و به خواب رفت، مگسی بر روی سرش نشست. خرس مهربان خواست تا مگس را دور كند. سنگی برداشت و به طرف مگس پرتاب كرد، سنگ به سر پهلوان خورد و او را از پا درآورد. كتاب حاضر حاوی یكی از داستانهای مثنوی به نام «وفای خرس» است كه با زبانی ساده و روان و تصاویری متناسب با داستان برای گروه سنی «ب» و «ج» تدوین گردیده است. همچنین در پایان كتاب شعر این داستان و مختصری از زندگی مولانا آورده شده است." |