| • چکیده : |
,"شب بود و «هاپو» شامش را خورد و در حال بازی با اسباببازیهایش بود. مادر به او گفت: «وقت خواب است هاپو» اما هاپو خوابش نمیآمد. مادر به او گفت: «پس اسباببازیهایت را جمع كن. شاید خسته شوی و خوابت بیاید.» هاپو اسباببازیهایش را جمع كرد اما بازهم خوابش نمیآمد. پدر گفت: «یك حمام گرم و خوب، چار? بیخوابی است» اما هاپو بازهم خوابش نمیآمد. سپس مادر بار دیگر قص? مورد علاقه هاپو را برایش خواند. اما هاپو بازهم خوابش نبرد. سپس هاپو آنقدر بازی كرد تا سرانجام به خواب رفت. كتاب حاضر از مجموع? «هاپو و دوستانش» به چاپ رسیده است." |