| • چکیده : |
راوی در این داستان، با خود واگویه میكند و رازی از آفرینشی را در میان میگذارد .او میگوید :امیدی، همراه من با گامهای من بود .به پایین فرود آمدند، به تن زمین چسبیدند .جهتی را به خود گرفتند .تقریبا همه خطوط را در بر داشتند، مستقیم، منحنی، شكسته، كج و حركت به طور دایمی تغییر مییافت . ولی مقصد معین بود، رسیدن به ایستگاه بعدی...گامها حركت بطئی داشتند .به سوی نقطه و مكان دیگر میبایست شتافت .چرا اینجا منزلگه مقصود نبود؟ ... من هیچ جا نبودم و هیچ نمینگریستم، هیچ حسی نبود، گویی خلا احاطه كرده بود، بی حسی، بیوزنی فراگیر بود، بعد، حجم و تفاوتها بیمعنا بود .زمان و مكان معنایی نداشتند، حركت نبود، یكسانی بود و ایستایی باور ."!" |