| • چکیده : |
,"باید از امام خداحافظی می كرد و به مدینه باز می گشت. ولی هیچ پولی نداشت تا برای فرزندانش سوغاتی بخرد. با خودش گفت: «كاش می شد یك یادگاری از امام برای خودم می گرفتم. مثلاً یكی از پیراهن هایشان را». به خانه امام هشتم رسید. در زد و وارد شد. پس از سلام با امام هشتم به صحبت نشست سرانجام زمان جدایی فرا رسید. هنوز به حیاط نرسیده بود كه حضرت فرمودند: «حال كه داری از مرو می روی، نمی خواهی یك یادگاری از ما داشته باشی؟ مثلاً یكی از پیراهن هایم را؟» از تعجب خشكش زد. سپس امام دستشان را به زیر سجاده بردند و كیسه ای كوچك وسفید را درآوردند و فرمودند: «با سكه های درون این كیسه برای دو فرزند خردسالت سوغاتی بخر!» |