| • چکیده : |
,"اسفندیار پهلوان، برای نجات خواهران خود، به همراه گروهی جنگاور و دانایان، و برادرش، پوشتن رهسپار روییندژ شد. راهنمای حیلهگر او كه پهلوانی تورانی به نام «گرگسار» بود و در میدان جنگ اسیر اسفندیار شده بود، برای بازداشتن اسفندیار از این سفر، خطرهای هفتخوان را بزرگتر جلوه میداد. اما اسفندیار با دلاوری و ایمان به خداوند پنجخوان را گذشته و به خوان ششم رسیده بود. خوان ششم گذشتن اسفندیار از برف بود. برف شدیدی سه روز و سه شب باریده بود و آنها با دعا و نیایش، و با تدبیر از برف گذشته و به خوان هفتم رسیده بودند. خوان هفتم نیز گذشتن از رود بود. اسفندیار از گرگسار خواست كه گذرگاه رود را به او نشان دهد و به گرگسار وعده داد كه اگر راستی پیش گیرد، او را فرمانروای روییندژ كند. گرگسار راه را نشان داد و اسفندیار با سپاهیان و همراهان از رود گذشتند و به نزدیكی روئیندژ رسیدند و جشنی برای این پیروزی گرفتند. گرگسار در گفتوگویی با اسفندیار، او را به باد ناسزا گرفت و اسنفدیار هم از خشم او را كشت و به دریا افكند و خود راهی روییندژ شد. این كتاب، از مجموعة «قصههای شاهنامه» است و به داستان گذشتن اسفندیار از خوان ششم و هفتم و كشتن راهنمای حیلهگر او «گرگسار» اختصاص دارد و برای گروه سنی «ب» و «ج» به نگارش درآمده است." |