| • چکیده : |
,"«شیروان درهسی» درة عمیق و وحشتناكی است. چوپانان كوهستان بیشتر از همهجا، از این دره وحشت دارند. لانة گرگ خاكستری در آن دره است. گرگ كنار ستونی كه صاعقه بخشی از آن را سوزانده میایستد و از آن بالا، پایین را نگاه میكند. هیچیك از مردان آن آبادی در خود جرات مقابله با گرگ را نمیبینند. روزی فرزندان مشصفر «نرگس» و «جعفر» گرگ خاكستری را میبینند و هراسان گله را رها كرده و پا به فرار میگذارند. پای نرگس به علت ریزش آوار لنگ میشود و مشصفر تصمیم میگیرد كه گوسنفدانش را بفروشد و پای دخترش را عمل كند. اما گرگ خاكستری در نیمههای شب به سراغ گوسفندان مشصفر در آبادی میرود و تمام گوسفندان را میكشد. صفر به همراه مردان آبادی، گرگ را با تور میگیرند. او زنگولهای به گردن گرگ آویزان و او را رها میكند. بعد از ین جریان اتفاقاتی به وقوع میپیوندد كه ادامة داستان را شكل میدهد." |