| • چکیده : |
,"«شاهرخ» از وقتی كه به یاد داشت، عشق دخترداییاش را در دل پرورانده بود و در رویا و دنیای خود او را متعلق به خود میدانست. اما شراره هیچ علاقهای به او نداشت و به او بیاعتنایی میكرد و همین امر آتش عشق شاهرخ را بیشتر میكرد. سرانجام شاهرخ عشق خود را اظهار و از شراره خواستگاری میكند، اما جواب منفی میشنود. او برای فراموش كردن شراره به آلمان میرود. در این میان پدر و مادر شراره در پی تصادف از دنیا میروند و شاهرخ دوباره به تهران برمیگردد؛ در حالی كه همچنان عاشق شراره است. «ایمان»، برادر دوست صمیمی شراره كه چند سال است پنهانی دلباختة اوست، از او خواستگاری و شراره نیز ابراز علاقمندی میكند. شاهرخ با اطلاع از این موضوع، كاری میكند كه سرنوشت شراره را تحت تاثیر قرار میدهد. داستان از زاویة دید اولشخص نگاشته شده است." |