| • چکیده : |
,"در یك بعد از ظهر گرم تابستان، شیركوچولو به هوای گردش در جنگل، از خانهاش بیرون آمد، و دید خرسی سیاه و قهوهای دارند با چند تكه چوب، با هم الك و دولك بازی میكنند. او نیز خواست بازی كند، اما چوبهای خرسیها كوچك بودند، شیركوچولو برای پیدا كردن چوب بلندتر رفت و چوب بلندی را پیدا كرد. خواست چوب را بردارد، اما متوجه نشد كه موشی به آن طرف چوب بلند، تكیه داده و خوابیده است. شیركوچولو خواست مثل خرسیها، چوببازی را امتحان كند. بنابراین او با دستش ضربهای محكم به چوب زد و ناگهان با تعجب دید موشی از آن طرف چوب با فریادی به هوا پرتاب شد و به رودخانه افتاد و به دنبال آن اتفاقات جالبی نیز رخ داد كه كودكان گروه سنی «ب» در این كتاب مصور مطالعه میكنند." |