| • چکیده : |
,""آوا"ی هفدهساله پس از فوت پدر و مادرش، به اجبار، به زندگی با عم? بداخلاق خویش، تن میدهد. او كه نامزد پسرداییاش، كسری، است، در منزل عمه اجاز? ارتباط با وی و صحبت تلفنی را هم ندارد و به عنوان یك خدمتكار، روزگار میگذراند و پسر و عروس عمه به هر بهانه، او را تحقیر كرده و تنبیه میكنند و تمام تلاشهای آوا برای برقراری ارتباط سالم با آنها بینتیجه میماند. بنابر صلاحدید عمه و به اجبار وی آوا، چندی بعد، به عقد سیامك، برادر عروس عمه، درآمده و همراه با او، راهی نروژ میشود. زندگی در این كشور بیگانه، و در كنار مردی كه هیچكاری به جز وقتگذرانیهای باطل ندارد برای دختر جوان به كابوسی تمامنشدنی شباهت دارد. اما او تمام سعی خویش را به كار برده و با همكاری و همدلی چند هموطن به آشپزی قابل در یك رستوران ایرانی تبدیل شده و پس از خودكشی سیامك، تصمیم به بازگشت به میهن میگیرد. مرد صاحب رستوران برای آوا كاری به عنوان آشپز در یك شركت خصوصی در تهران یافته و او را روان? ایران میكند. در اولین روزهای اشتغال، او به دفتر مدیركل خوانده شده و در آنجا كسری را در این سمت یافته و غمهایش پایان میپذیرد." |