| • چکیده : |
,"«آیتاش» دوست داشت با ماه دوست شود، او این موضوع را با پدرش در میان گذاشت و پدر به او گفت: «دوست خوب کسی است که در غمهای دوستش غمگین و در شادیهای او خوشحال باشد.» از آن به بعد، آیتاش هر شب، چراغهای اتاقش را خاموش میکرد و به ماه خیره میشد و با او صحبت میکرد. اما کمکم فهمید که ماه هر شب لاغر میشود. این موضوع او را ناراحت کرد، تا اینکه روزی پدرش به خاطر حملة عراق به ایران راهی جنگ شد و بعد از مدتی خبر اسیر شدنش به آنها رسید. آیتاش هر شب در اتاقش به ماه نگاه میکرد و با تعجب میدید که ماه نیز، کاملاً غمگین است. او هیچ وقت ماه را اینقدر غمگین ندیده بود. حالا او میفهمید که کمی زود قضاوت کرده است. ماه دوست آیتاش بود و او هم دوست ماه. کتاب حاضر برای گروه سنی «ب» تهیه شده است." |