| • چکیده : |
,"روزی روزگاری پادشاهی میخواست برای همیشه جوان بماند. برای همین به دو پسرش دستور داد كه اگر آینة سحرآمیز را برایش پیدا كنند، نصف سرزمینش را به آنها میدهد. پادشاه وسایل سفر آنها را آماده كرد و آن دو به راه افتادند. پسر كوچكتر که آنها او را احمق حساب میكردند نیز بدون هیچ كمكی برای پیدا كردن آینه به جنگل رفت و آن را توسط پیرزنهای جنگل پیدا كرد. اما دو برادرش آینه را از او گرفتند و او را به دستور پادشاه به دریا انداختند. جوانك احمق توسط اشیای سحرآمیزی كه سه پیرزن به او داده بودند سرزمینی بنا كرد و خود پادشاه آن سرزمین شد و با شاهزادهخانمی ازدواج كرد. مجموعة حاضر دربرگیرندة داستانهای كوتاه است كه به صورت افسانه نقل شده است. پدرخوانده؛ كوتولة جنگلها؛ ملوان خوششانس و طناب جادو برخی داستانهای دیگر این مجموعه است." |