| • چکیده : |
,"در روزگار قدیم پادشاهی به نام "نمرود" بر سرزمین بابل حكومت میكرد كه بتپرست بود. مردم شهر نیز همه بتپرست بودند. در این شهر جوانی نیز به نام "ابراهیم" زندگی میكرد كه پیامبر خدا بود، او از عمویش، آرز، خواست كه بتپرستی را كنار بگذارد اما او نپذیرفت. او همهی مردم را از بتپرستی منع میكرد اما كسی سخنان او را قبول نمیكرد. بنابراین روزی ابراهیم بتهای آنها را شكست و فقط بت بزرگ را سالم گذاست. نمرود، ابراهیم را دستگیر كرد و گفت: چرا بتها را شكستهای و ابراهیم نیز گفت: بت بزرگ این كار را كرده است. یكی از بزرگان گفت: اما بتها نمیتوانند حركت بكنند و یا حرف بزنند. ابراهیم نیز گفت: پس شما چگونه آنها را كه نمیتوانند حتی از خویش مراقبت كنند میپرستید. نمرود فرمان داد تا ابراهیم را در آتش بسوزانند. آتش بزرگی برپا و ابراهیم توسط منجنیق به درون آن انداخته شد. اما ناگهان آتش فروكش كرد و به گلهای رنگینی تبدیل شد و ابراهیم در یك لحظه میان گلستانی پر از گل ظاهر شد." |