| • چکیده : |
,""حضرتقلی" وقتی متوجه میشود كه اژدهایی قصد تاختن به "میلك" و نابودی این سرزمین را دارد، سوار قاطرش شده و در مقابل اژدها به نبرد میپردازد و او را نابود میسازد. پس از سالها از گذشت این ماجرا در شب سیزدهبهدر نوری از این منطقه، كه موسوم به اژدهاكشان است، به همراه نوری از امامزاده میلك بالا آمده و با هم یكی میشوند و به سمت امامزاده شارشید میروند. نویسنده در بخشی از این داستان میگوید: "میلكیها هیچوقت ندیدهاند كه نورها كی برمیگردند سرجایشان، اما همیشه و هرسال وقتی سیزدهبهدر میشود مینشینند روی پیش بام خانهشان تا ببینند حضرتقلی و امامزاده با هم كی میروند شارشید". "اژدهاكشان" یكی از داستانهای این مجموعه است كه بر اساس افسانهای رایج در بین مردم میلك ـ از توابع قزوین ـ نگاشته شده است. برخی دیگر از داستانهای كتاب عبارت است از: شول و شیون؛ تعارفی؛ كل گاو؛ آه دود؛ آب میلك سنگین است؛ ظلمات؛ و گورپال." |