افراد کمال گرا، هیچ ارزشی برای مشورت دیگران قائل نیستند.


خشک و بدون انعطاف

شاید رمز موفقیت بسیاری از افراد مشهور، نظم اونها تو زندگی باشه. ولی وقتی این نظم زیاده از حد باشه و انعطافی توش نباشه، آدم و دیگر افرادی که باهاش زندگی می کنند رو خسته کنه.

آرش، واقعا از این همه نظمش من رو خسته کرده بود. از وقتی رفتیم زیر یک سقف، احساس نکردم که وارد یک خانه ای شدم که در آن آرامش شرط اول آن است؛ بلکه تنها این حس رو دارم که وارد یک پادگان نظامی شدم که باید سر ساعت خوابید و سر ساعت مقرر بیدار شد. حتی شب هایی که بسیار بد می خوابیدم و خسته بودم باید به خاطر دستورات و مقرراتی که آرش برای صبحانه گذاشته بود، سر ساعت بیدار می شدم و صبحانه را آماده می کردم.

کار یعنی همه چیز
همون اندازه که انسان کار می کنه، بخشی از زندگیش رو هم باید به تفریح و استراحت اختصاص بده. بخشی که آرش اصلا در ذهنش سهمی برای اون قائل نبود. بارها بهش می گفتم بابا، آرش عزیزم! تو ماشین نیستی که اینطوری از خودت کار می کشی، فردا می افتی و کاری دست خودت می دی، اینطوری که کار می کنی هم جسمت زود از بین میره و هم روحیه ات آسیب می بینه. بابا، مرخصی رو گذاشتند تا هر کارمند و کارگری یک استراحت بکنه و با روحیه بهتری بعدا به سرکارش برگرده.

اما تنها جوابی که همیشه ازش شنیدم این بود که نمی توانم به کسی اعتماد کنم و کار رو بهش بسپارم. می ترسم کارها رو وقتی نیستم خراب کنه.

احساس می کردم یک کمال گرایی خاصی تو ذهنش داره و احساس می کنه باید یک کار را به بهترین نحو ممکنش انجام بده، به همین خاطر هیچ وقت از کارهایی که حتی به اتمام رسونده بود، راضی نبود و خودش دنبال عیب ها و ایرادهاش می گشت و در آخر از کارش ناامید می شد و به گونه ای اونها رو شکست می دونست.

حرف، حرف من هست!
یکی از مسائل مهم تو زندگی زن و شوهری، مشورت کردن با یکدیگر است. هر کدام یک از زن و مرد باید در زندگی خود رو دخیل بدونند و در تصمیم گیری ها شریک باشند. چیزی که من شاید، آرزوی اون رو به گور ببرم. یادم نمیاد حتی برای یکبار آرش در مورد چیزی با من مشورت کرده باشد. همیشه حرف، حرف اون بود، نه اینکه من نظری نداشته باشم و یا نخوام بگم، نه! اون اصلاً بلد نبود که به حرف دیگران گوش بده و خودش رو عقل کل می دونست. به همین خاطر تو این مدت زندگی، من یک حس حقارت و بی اعتمادی به خودم رو هر روز تجربه می کردم.

بارها شده بود که بهش اثبات شده بود که این کار و یا رفتارش خطا هست ولی اصلاً قبول نمی کرد که خطا کرده و باید از رفتار خود عذرخواهی کنه، چونکه خودش رو یک عقل کل می دونست.


تعریف اختلال شخصیت وسواسی-جبری

شاید مهم ترین ویژگی ای که در افراد مبتلا به اختلال شخصیت وسواسی-جبری (OCPD)[1] به چشم می خورد، همان حس کمال گرایی است که باعث می شود هیچ وقت از کاری که انجام داده اند، احساس رضایت نکنند و چیزی فراتر از آن را در ذهن خود بپرورانند. آنها حتی خود در کارهایی که به اتمام رسانده اند، به دنبال ایراد می گردند. شاید این رفتار را دیگران به نوعی وجدان کاری یا اخلاق مداری بدانند، در حالیکه اینطوری نیست، و وجدان ایشان به طرز افراطی آنها را مورد نقد و ارزیابی قرار می دهد. [2]

این افراد از میان کار و روابط اجتماعی، چیزی که برای ایشان مهم است، کار و فعالیت آنهاست. از همین روی در برنامه های زندگی ایشان عناوینی چون تفریح، استراحت، مرخصی و واگذاری کار به دیگری را نمی توانید بیابید.

این دست از افکار باعث شده این افراد یک شخصیت بسیار خشک و لجوجی را پیدا کند که همراهی با آنها را در زندگی با مشکل روبه رو می کند. علت آن را باید یک امر دوسویه دید؛ چرا که این افراد، شخصیتی ندارند که باعث جذب دیگران بشود و از سوی دیگر این افراد حاضر نیستند با هر کسی ارتباط و دوستی داشته باشند، چرا که معیارهای دوستیشان هم بسیار آرمانی و سطح بالاست که کسی را یارای رسیدن به آن نیست.[3]

این افراد خود را به گونه ای همه چیز دان می دانند. از همین روی قائل هستند که در زندگی و روابط با دیگران، حرف باید حرف ایشان باشد.

یک نکته مهم
نکته مهمی که در این میان مطرح است با آن است که کلمه «وسواسی» که در اختلال شخصیت وسواسی-جبری به کار برده می شود با کلمه «وسواسی» که در اختلال وسواسی-عملی به کار برده می شود، تفاوت ماهیتی دارد. به این معنا که «وسواس» در اختلال شخصیت وسواسی-جبری دستخوش وسواسی های فکری و عملی نمی شود در حالیکه در اختلال وسواسی-عملی هم شخص ممکن است ذهن مشغولی فراوان داشته باشد و هم این تکرار و مشغولیت در رفتارهای عملی باشد. جدای از آن اختلال وسواسی-جبری یک اختلال شخصیت به شمار می آید.[4]

پی نوشت:
[1] . Obsessive–compulsive personality disorder 
[2] . ریچارد پی.هالجین و سوزان کراس ویتبورن، آسییب شناسی روانی (دیدگاه های بالینی درباره اختلالات روانی)، مترجم: یحیی سیدمحمدی، تهران: نشر روان، ج2 ، ص 319.
[3] . همان.
[4] . همان، ص 321.