ملیت : چین   -  قرن : 19 منبع : مشاهیر و رهبران

 (1893ــ1976) MAO-TSE-TUNG  سردار و سياستمدار انقلابي چيني

مائوتسه تونگ 26 دسامبر1893 در دهکده شائوشان در ايالت مرکزي هونان چين تولد يافت، پدرش دهقاني مرفه، مادر مائو بيسواد خرافاتي اما سخت فرزند دوست بود. در خردسالي از مشاهده وضع غم انگيز دهقانان قحطي زده که سربشورش برميداشتند و بي رحمانه بوسيله حکومت اعدام ميشدند احساس همدردي و اندوه ميکرد.

‏پس از فرا گرفتن تعليمات سنتي کنفسيوس، در يکي از مدارس جديد بتحصيل مشغول گرديد و آنگاه براي ادامه تحصيلات به شهر چانگ شا رفت و درين شهر علاوه بر آشنائي با آثار کلاسيک چين، ترجمه هائي از متفکران غربي نظير روسو، جان استوارت ميل و آدام اسميت را مطالعه کرد.

چون در 1911 انقلاب چين آغاز گشت به انقلابيون پيوست با برافتادن و سرنگون شدن امپراتوري خاندان منچو، تحصيلات خود را دوباره دنبال کرد و در عين حال گروهي از جوانان را با انجام کارهاي سخت از جمله راه پيمائي طولاني، شنا در رودهاي يخ زده خفتن در هواي آزاد در زمستان يا تابستان براي مبارزات انقلابي آماده ميساخت. در 25‏ سالگي در رشته معلمي فارغ التحصيل و وارد دانشگاه پکن و در آنجا کتابدار گرديد.

در 1920 خود را بعنوان يکنفر مارکسيست معرفي کرد و کارگران را سازمان سياسي ميداد و در جلسه ايکه براي بنيانگذاري حزب کمونيست تشکيل گرديد، شرکت جست و يکي از اولين 12 نفر عضو آن گشت.

بعد از 25 سالگي همه کوشش و تلاش خود را براي بثمر رسانيدن نهضت دهقاني بکار برد و پس از چندي رهبر اتحاديه دهقاني سرتاسري چين گرديد.

نيروهاي دهقاني مائو در از ميان بردن قدرت سران ملوک الطوايف براي چيانکايچک

سهمي عمده داشت اما ديري نپائيد که چيانکايچک بر کمونيست ها شوريد و براي سر مائو جايزه معين کرده، مائو در 1927‏ شورشي در هونان برپا کرد. علاوه بر اين مائو فراريان را بدور خود جمع نمود و آنانرا به نهانگاهي کوهستاني در کيانگ سي راهنمائي کرد و در 1928‏ چوته که يکنفر ژنرال چيني تعليم يافته آلمان بود بوي ملحق شد و انقلابي ضد چيانکايچک را بر پا ساخت.

با بهم پيوستن طرفداران مائو ــ چو هسته اصلي چهارمين ارتش سرخ"چو ــ مائو"بوجود آمد. با ملحق شدن فراريان و مخالفان چيانکايچک نيروي عظيمي بوجود آمد و مائو دولتي سويتي در ايالات کوهستاني مرزي بين کيانگ سي و فوکين بوجود آورد. اين نواحي تا 1930 در دست طرفداران مائو بود و زمين ها ميان دهقانان تقسيم گرديد.

‏در 1931‏ مائو برياست جمهوري سويتي منطقه کيانگ سي برگزيده شد. چيانکايچک براي از ميان بردن نيروهاي مائو چهار بار نبردهاي سهمگيني کرد و در 1934 مائو و طرفدارانش در معرض خطر قرار گرفتند. درين هنگام مائو باقدامي حيرت انگيز دست زد. يعني حدود 100000‏ تن سرباز کمونيست خط محاصره چيانکايچک را شکستند و راه پيمائي طولاني را شروع کردند. زنان، پيران و کودکان بدين ستون نظامي مي پيوستند و رفته رفته هر چه اين ارتش به پيش ميرفت بر عده همراهان آن افزوده ميشد اين نيرو مرز تبت را دور زده، آنگاه بسوي شمال رفته و چون نيروي چيانکايچک بدنبال آنها بود، بر سرعت خود ميافزودند.

‏درين راه پيمائي شگفتي آور مائو از 12‏ ايالت و رشته کوه و 24 رودخانه بمسافت 10000 کيلومتر بمدت يکسال گذشت. چون در اکتبر 1935‏ به شهر ين نان رسيدند فقط 20000 تن زنده مانده بود. ولي کشاورزان بين راه بدانها مي پيوستند و عده نفرات مائو رو بتزايد بود. درين راه طولاني بجز چند هفته اي که مائو بيمار و سوار قاطر بود، بقيه راه را پياده پيمود.

در شهر ين نان که بشهر غارها معروف ميباشد و اندکي پائين تر از ديوار بزرگ چين قرار دارد. مائو دولتي سوويتي تأسيس و قوانين لازم را تدوين و بانتشار جرايد و تجديد سازمان ارتش اقدام کرد.

در 1936 ژاپني ها به چين حمله کردند، چيانکايچک براي مقابله با ژاپني ها، با کمونيست ها متحد گرديد و اين اتحاد تا مدتي باقي ماند ولي در 1946‏ ناگهان جنگ داخلي آغاز گشت. تا زماني که چيانکايچک از تجهيزات نظامي آمريکائي بهره مند بود بر کمونيست ها مي تاخت تا اينکه بر قدرت مائو بيش از پيش افزوده شد و سرانجام در 1949 پيروزي قطعي نصيب کمونيست ها گشت و چيانکايچک به جزيره فرموز گريخت. و در روز اول اکتبر 1949‏ مائو برياست جمهوري چين انتخاب گرديد و مدت ده سال اين سمت را عهده دار بود ولي در

1959 ازين مقام کناره گيري کرد.

"چين ميتواند بسرعت از کشوري کشاورزي بصنعتي و از جامعه جديد دموکراتيک به سوسياليست و سرانجام به کمونيست تبديل گردد."

از 1958‏ ببعد کوشش هاي بسيار براي کشاورزي و صنعت چين بعمل آمد و کمونهاي خلق بوجود آمد.

مائو احوال مختلفي داشت گاه جرمي شديد و زماني بسيار انعطاف پذير بود.

مائو يکنفر استراتژيست برجسته و يک نفر تئوريسين سياسي طراز اول بود و مارکسيسم را مطابق نيازهاي چين مورد استفاده قرار داد.

‏مائوئيسم ميان دانشجويان انقلابي دنيا بصورت يک مشرب سياسي تازه پذيرفته شده است. عده اي مائو را شاعر و نويسنده اي توانا مي دانستند و براي کارهاي ادبي وي ارزش فراوان قائل بودند.

مائو در جائي گفت:

"پاره اي هستند که خيال ميکنند مارکسيسم نوعي حقيقت جادوئي است که آدمي با آن ميتواند همه دردها را درمان کند. ما بآنها ميگوئيم که داگماتيسم بي ارزش تر از تپاله گاو است. زيرا فضولات گاو را لااقل براي کود ميتوان مورد استفاده قرار داد!"

 مائوئيسم از تز انقلاب جهاني و جنگهاي مسلحانه آزاديبخش حمايت ميکرد. کتاب کوچک سرخ رنگ انديشه هاي مائو مورد توجه همه چينيان بود.

چين را مائو به شاهراه ترقي عصر حاضر انداخت و اينک شايد سومين قدرت جهاني باشد. بنظر عده اي کمتر کسي مانند مائو توانسته است بر ميليون ها انسان نفوذ داشته باشد. مائو علمدار ناسيوناليسم چين و چيني کردن مارکسيسم بود.

کشاورزي و صنعت را بمنزله دو پاي کشور ميدانست ميگفت: گام اول را براي کشاورزي بايد برداشت گام ديگر اختصاص بصنايع سنگين و سبک دارد.

‏زندگينامه مائو از زبان خود وي

‏اين زندگينامه را ادگار اسنو (Snow) خبرنگار آمريکائي از زبان خود مائو منتشر کرده است. اسنو که مورد احترام ويژه مائوست ميگويد که مائو زندگينامه اش را نوشت و برايم خواند. آنرا به انگليسي ترجمه کردم و مترجم رسمي مائو آنرا با اصل نوشته مائو مطابقه کرد. اين زندگينامه بخشي از کتاب اسنو تحت عنوان"ستاره سرخ بر فراز چين"است که شهرت دارد.

در اين زندگينامه مائو چنين مينويسد:

‏"در سال 1893در دهکده ي شائوشان ــ ايالت خوان متولد شدم ... در هشت سالگي بمدرسه ابتدائي رفتم. تا 13‏ سالگي تحصيل کردم ... شنيدم در خسيانگ مدرسه جديدي باز شده و در آن تدريس بشيوه جديد است، 1400 پول مسي پرداخت و اسم نوشتم. آنوقت شانزده سال داشتم.

 مطابق تاريخي که مائو از تولدش ميدهد اين زمان مصادف است با انقلاب اول روس و بيداري آسيا: انقلاب ايران، ترکيه و بالاخره انقلاب چين. اما مائوي 16ــ 18‏ساله تحت تأثير حوادث انقلابي قرار نميگيرد. از قهرمانيهاي پرولتارياي روسيه خبري ندارد و تنها چيز ‏قابل ذکريکه در سال 1906 از حوادث آنروزها بيادش مانده پيروزي نظامي ژاپن بر روسيه است که در وي حس احترام نسبت به ژاپن ايجاد کرده است. مائو ميگويد:

‏"معلم ژاپني داشتيم... مسخره اش ميکرديم ... ولي ميخواستيم از ژاپن صحبت کند ... من آنوقت زيبائي ژاپن را شناختم و چيزي از زور و قدرتش را در ترانه هاي پيروزيش بر روسيه احساس کردم." 

‏مائو ادامه ميدهد:

"يادم هست که از مرگ سلاطين چين با خبر شدم. من آنوقت مخالف سلطنت نبودم. مسحور قصه ي شاهان باستاني چين بودم ... بسياري کتابها درباره آنها خواندم... در کتاب قهرمانان بزرگ دنيا ... درباره ناپلئون، کاترين، پطراول، ولينگتن، گلادستون، روسو، مونتسکيو، لينکلن مطالبي خواندم ... آرزو داشتم بشهر چانگشا بروم. آنجا مدرسه بزرگي بود. در آنجا اولين روزنامه را خواندم که روزنامه ناسيوناليستي انقلابي بود... کشور در آستانه انقلاب بود ... مقاله اي نوشتم و بديوار مدرسه چسبانيدم. اين روزنامه اولين عقيده سياسي مرا منعکس ميکرد که زياد روشن نبود.

مائو در اينوقت از نوزده گذشته و به بيست سالگي ميرسد و انقلاب 1911‏ چين آغاز شده وي آنچه از انقلاب بيادش مانده بيان ميکند که نشانه دوري وي از حوادث بزرگ آندوران و محدوديت کامل افق ديد زندگي اوست:

"...مبارزه عليه سرمايه خارجي ... مبارزه براي مطالبه پارلمان شروع ميشد ... کسي بمدرسه ما آمد عليه سلطنت منچوري و از انقلاب و جمهوري حرفهائي زد .... تصميم گرفتم به ارتش انقلابي بپيوندم ... اما قبل از اينکه برسم، شورش شهر را فرا گرفت... پرچم چين"خان"بجاي پرچم منچوري برافراشته شد. من از بالاي بلندي اين منظره را ميديدم. مردم از حکومت جديد راضي نبودند ... بسياري از دانشجويان ميخواستند بارتش بپيوندند ... منهم اسم نويسي کردم. حقوقم هفت دلار بود... سربازان ميبايست آ‏ب بياورند. اما من چون دانشجو بودم با آوردن آب موافقت نکردم.

و از فروشندگان آ‏ب خريدم... همانوقت براي بار اول کلمه ي سوسيالسيم را شنيدم ... ششماه در ارتش بودم.

در اينوقت مائو هنوز نميداند چه کاره است و چه ميخواهد. وي آينده زندگي خود را از روي آگهيهاي روزنامه ها تعيين ميکند و در مدت کوتاهي در قريب ده مدرسه از مدرسه

پليس گرفته تا صابون پزي و حقوق اسم مينويسد و هر بار مبالغي پول ميدهد تا بالاخره بدانشسراي معلمين ميرسد. خود او ميگويد:

‏"خواستم بتحصيل برگردم. آگهيهاي روزنامه ها را ميخواندم که کجا تحصيل کنم آگهي يک مدرسه پليس نظرم را جلب کرد. اسمم را نوشتم. اما آگهي ديگري ديدم از مدرسه صابون پزي پول نمي خواست غذا و پانسيون ميداد. نظرم را جلب کرد زيرا صابون پزي براي جامعه فايده زيادي داشت و سبب ثروتمند شدن کشور و مردم بود، اسمم را نوشتم ... اعلان جالبي از مدرسه حقوق خواندم که چيزهاي عالي وعده ميداد ... نامه اي بخانواده ام نوشتم و پول اسم نويسي خواستم ... در برابر آنها منظره زيبائي از آينده درخشان خويش بمثابه حقوقدان و صاحب منصب عاليرتبه دولتي ترسيم کردم ... وروديه پرداختم و اسم نوشتم. سرنوشت از نو بصورت يک آگهي ديگر از مدرسه بازرگاني در برابرم قرار گرفت ... رفيقي بمن توصيه کرد که کشور نيازمند مديران اقتصاديست ... دلايلش محکم بود. قبول کردم. وروديه پرداختم و وارد شدم. اما همچنان بخواندن آگهي ها ادامه ميدادم. روزي آگهي جذاب مدرسه بازرگاني عاليتري را خواندم ... گفتم بهتر است کارشناس بازرگاني شوم. وروديه پرداختم و اسم نوشتم. يکماه درس خواندم. مدرسه جديد از اين نظر نامساعد بود که زبان انگليسي را جزو مواد درسي ميگذاشت و من برخلاف ساير شاگردان از انگليسي چيزي جز الفبا نميدانستم. از اين وضع بجان آمدم مدرسه را رها کردم و باز هم بخواندن آگهي هاي مدارس پرداختم وروديه دادم و وارد مدرسه متوسطه دولتي شدم ... خوشم نيامد ... تصميم گرفتم مدرسه را رها کرده خودآموزي کنم... روزها به کتابخانه ميرفتم. براي بار اول نقشه جغرافيائي جهان را ديدم. کتابهاي"ثروت ملل"آدام اسميت،"منشأ "انواع "داروين، کتابي درباره آداب معاشرت از استوارت ميل، آثاري از روسو، منطق اسپنسر و کتابي درباره حقوق از مونتسکيو ... جغرافياي فرانسه، انگلستان، روسيه و غيره. بالاخره در سال 1912 وارد مدرسه متوسطه خوان شدم. پنجسال تحصيل کردم. از آنوقت افکار سياسي من شروع کردند بشکل گرفتن."

 اين افکار چگونه شکل گرفته است؟ از خود مائو بشنويد:

‏"من آنوقت ايدآليست بودم ... درباره"نيروي خرد"رساله اي نوشتم که معلم نمره 100 داد معلم ديگري شماره هاي کهنه روزنامه ايرا که ‏مربوط بيک سازمان انقلابي مخفي بود (سازماني که سون يات سن تشکيل داده بود و بعداً کميندان شد) بمن ميداد. نظرم را بشدت جلب کرد."

‏اما مائو وارد اين سازمان نميشود و بفکر تشکيل سازماني از نوع ديگر است و ميگويد: "بداشتن دوستان نزديک نيازي احساس کردم در روزنامه اي آگهي دادم و از جوانانيکه

عرق ميهن پرستي دارند و حاضرند در راه ميهن قرباني دهند دعوت کردم ... بتدريج دانشجويان را دور خود گردآوردم که بعدها تبديل بيک سازمان شد ...

اين يک گروه کوچک از افراد جدي بود که وقت نداشتند تا در مسائل کوچک تلف کنند .. اعضاي اين گروه وقت عشقبازي و يا ماجراهاي رمانتيک نداشتند."(در صفحات بعد مائو يادآوري ميکند که بعدها در مسئله اخير تغيير عقيده داده است).

‏در اين زمان (1917 که مائو 25 ساله است) در مغز من انديشه هاي دموکراتيسم، ليبراليسم و سوسياليسم بطرز عجيبي درهم ميآميخت. علاقه گنگي به دموکراتيسم قرن نوزدهم، نظريات تخيلي و ليبراليسم از مد افتاده در من وجود داشت... در 1918‏مدرسه را بپايان رساندم ... تصميم گرفتم به پکن بروم. عده اي از جوانان بفرانسه ميرفتند ... ولي من نرفتم زيرا احساس ميکردم که هنوز ميهن خود را بدرستي نميشناسم و وقت من در چين سودمندتر خواهد گذشت. آنهائيکه ميخواستند بفرانسه بروند زبان فرانسه ميآموختند ولي من نياموختم، نقشه هاي ديگري داشتم ... چند جزوه پيرامون آنارشيسم خواندم که نظر مرا جلب کرد ... آنوقتها من بسياري از احکام آنها را تأييد ميکردم."(تکيه همه جا از ماست.م .ج.)

در اينوقت مدتهاست جنگ جهاني اول پيش آمده. انقلاب اکتبر جهاني را تکان داد و در خود چين انقلاب دموکراتيک در حال غليان و جوشش است. اما مائو کمترين خبري از آنها نميدهد. وي که در سال 1936ظاهراً صادقانه شرح زندگي خود را ميگويد حتي کلمه اي از انقلاب اکتبر، لنين، مارکس، پرولتاريا و حتي جنبشهاي دهقاني چين بميان نميآورد. براي خواننده جويائي بررسي شرح حال مائو ــ از زبان خود وي ــ بعلت محدوديت علائق و رابطه مائو با زندگي سياسي و اقتصادي و اجتماعي جهان و چين و کوتاهي افق ديدش شگفت آور است. مائو بطور کامل در حصار محکم جامعه عقب مانده چين، در گوشه شهرستاني دور افتاده بزرگ شده و خود نيز تلاشي براي شکستن اين حصار نکرده است. شايد اين زندگي محدود براي يک دهقان زاده چيني پرورش يافته در گوشه شهرستان طبيعي باشد. شايد بتوان گفت که در اينجا تراژدي انسانهاي ساده اي که دسترسي به تمدن معاصر ندارند تجلي ميکند. آنان بدون اينکه خود گناهي داشته باشند از مسير زندگي دورميافتند. درد آنها قابل درک است. اما ديگر ادعاي فردي از ميان آنان که ميخواهد رهبر پرولتارياي جهان باشد نه قابل درک است و نه بطريق اولي پذيرفتني. با اينحال مائو معتقد است که رهبر پرولتارياي جهان و همه خلقهاي جهان است و مارکسيسم ــ لنينيسم را بسطح بالاتري ارتقاء داده است. اما وي چگونه و در کجا با مارکسيسم ــ لنينيسم آشنا شده است؟ ازخودش

‏بشنويد:

"طي زمستان 1920... براي بار اول تئوري مارکسيستي و تاريخ انقلاب روسيه را راهنماي خود قرار دادم ... بسياري چيزها درباره حوادث روسيه خواند و حريصانه ادبيات بسيار کم مارکسيستي را که آنوقت در چين پيدا ميشد بلعيدم. بويژه سه کتاب در مغز من اثر عميقي گذاشت و در من ايمان به مارکسيسم ايجاد کرد. مانيفست حزب کمونيست،"مبارزه طبقاتي"اثر کائوتسکي، "تاريخ سوسياليسم "اثر کيرکاپ." مائو ميگويد در تابستان1920(ششماه پس از اولين آشنائي با مارکسيسم) در تئوري و تا حدودي در عمل مارکسيست شدم يادآوري کنيم که ازين سه کتابي که اثر عميق در مائو گذاشته و در وي ايمان به مارکسيست ايجاد کرده تنها يکي،"مانيفست"اثر مطمئن مارکسيستي است (بشرطي که ترجمه آنزمان چيني دقيق باشد). آثار خوب کائوتسکي هم خالي از لغزش نيست و عجب اينکه درست در سال 1920 که در جنبش جهاني کمونيستي و کارگري چنان مبارزه اي عليه رهبران ورشکست. انترناسيونال دوم بويژه کائوتسکي جريان داشته، مائو معلومات مارکسيستي خود را بر آثار وي استوار کرده است. و اما اثر کيرکاپ که مائو از آ‏ن با چنين تجليلي نام ميبرد، اصولاً مارکسيستي نيست و"انتقاد"از مارکسيسم ‏است. کيرکاپ ــ که مارکسيست نيست ــ در اثري بنام"تاريخ سوسياليسم"از مارکس به اين دليل انتقاد ميکند که گويا نظريات مارکس"محدود و يکجانبه"است. کيرکاپ اساسي ترين کشفيات مارکس را در اقتصاد سياسي يعني آموزش مربوط به اضافه ارزش را از نظر تاريخي نادرست مينامد و مدعي است که سوسياليسم تنها زماني نقش مثبتي ايفا خواهد کرد که از"ماترياليسم و از هر چه مجرد و مطلق"است پاک شود. در عين حال کيرکاپ آنارشيست ها را که"سوسياليستهاي انقلابي"مينامد بر مارکسيست ها ترجيح ميدهد.(1)

تصادفي نيست که چنين اثري در ذهن مائو اثرعميقي گذاشته تا جائيکه وي در سال 1936‏ نيز هنوز اين اثر را يکي از پايه هاي ايمان خود بمارکسيسم معرفي ميکند. اشاره اي که مائو در زندگينامه اي بعلائق گذشته آنارشيستي خود ميکند. تنها گوشه اي از حقيقت است. در واقع مائو در سالهاي 18ــ 1917 بشدت تحت تأثير نظريات آنارشيستي قرار داشته و در مقاله ايکه در تابستان 1919 نوشته آنارشيسم را بر مارکسيسم ترجيح داده است، چرا که بقول مائو آنارشيسم"وسيعتر و عميق تر است." وي در آن سال کمونيست ها را "گروه اقدامات قاطع"مينامد که"مردي متولد شده در آ‏لمان"در رأس آنهاست (ظاهراً منظورش مارکس است) و معتقد است که آنارشيست ها که"مردي متولد شده در روسيه بنام کروپتکين در امر آنهاست"بر کمونيست ها ترجيح دارند.(2)

صحبت تنها بر سر اين نيست که مائو در آستانه سي سالگي، يکي دو سال قبل از اينکه

از نظر"تئوري مارکسيست شود"داراي نظريات آثارشيستي بوده ‏است. بلکه صحبت بر سر اينستکه وي اين نظريات را در سالهاي بعد نيز حفظ کرده  ‏و در کار سياسي و"تئوريک"خويش از آنها بهره  ‏ميگيرد.

‏ادگار اسنو حساب ميکند که مائو"لااقل هفت بار"تغيير عقيده  ‏داده ‏و از"بوديست به سلطنت طلب و سرانجام به سوسياليست ارتقاء يافته است. "نقل از کتاب مائوئيسم و تأليف ف ــ م جوانشير

فعالیت ها : : مشاهیر / سیاست