داستانک های راسخون (سری جدید 9)
داستانک های نماز
1- نماز حضرت موسی (ع)
خدا به حضرت موسی علیه السّلام وحی کرد دانی از میان خلق چرا تو را برگزیدم؟ و کلیم خود گرداندم؟
موسی گفت: ندانم پروردگار من!
فرمود: بر احوال بندگان نظر کردم و در میانشان کسی چون تو ندیدم در درگاه من
خود را کوچک کند
و چون از نماز فارغ شود گونه بر خاک نهد !
2- تیر در پای
در صفین تیری به پای امام علی علیه السّلام اصابت کرد و امکان خارج کردن آن بخاطر شدت درد وجود نداشت.
به امام حسن علیه السّلام جریان را عرض کردند.
فرمود: صبر کنید چون به نماز بایستند در آن حال متوجه هیچ نیست.
با راهنمایی امام مجتبی تیر را خارج کردند.
بعد از نماز حضرت متوجه شد خون از پای شان جاری است.
پرسیدند چه شده؟ عرض کردند تیر را در حال نماز از پای شما بیرون کشیدیم.
{انوار نعمانیه، ص ۳۴۲}
پوستر اصلی در راسخون
3- آرامش در نماز
در یکی از جنگها که پیامبر صل الله علیه و آله همراه لشکر بودند،
شبی پاسبانی لشکر اسلام به عباد بن بُشر و عمّار یاسر رسید، نصف اول شب نصیب، عباد گردید و نصف دوم نصیب عمار
عمار خوابید و تنها بُشر بیدار بود و مشغول نماز
یکی از کفار به قصد شبیخون به لشکر اسلام برآمد، به خیال اینکه پاسبانی نیست و همه خوابند!
از دور عباد را دید ایستاده ولی تشخیص نمیداد که چیست؟
برای اینکه مطمئن شود تیری به سویش انداخت تیر بر پیکر عباد نشست و او اَبداً اعتنایی نکرد
تیر دیگری به او زد و او را سخت مجروح و خونین کرد باز حرکت نکرد، تیر سوم زد پس نماز را کوتاه نمود و عمار را بیدار کرد
عمار دید سه تیر بر بدن عباد نشسته و او غرق خون است گفت: چرا زودتر مرا بیدار نکردی؟
عباد گفت: مشغول سورهی کهف در نماز بودم و میل نداشتم آن را ناتمام کنم و اگر نمیترسیدم که دشمن برسد و صدمهای به پیغمبر برساند و کوتاهی در نگهبانی کرده باشم، هرگز نماز را کوتاه نمیکردم، اگر چه جانم را از دست میدادم!
{سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۴۵.}
4- من به نماز عشق می ورزم
عصر تاسوعا، دشمن تصمیم گرفت حمله را بر لشکر امام حسین علیه السّلام آغاز کند.
امام به حضرت ابالفضل علیه السّلام فرمود:«به سوی آنان برو و کار را به فردا واگذار،
تا امشب را به نماز و نیایش سپری کنیم. خدا می داند که من نماز، تلاوت قرآن، بسیاری دعا و درخواست آمرزش را دوست دارم»
و حضرت ابالفضل این مهلت را گرفت.
تاریخ نویسان لشکر دشمن احوال امام حسین و یارانش را شب عاشورا اینگونه توصیف کرده اند:
«آن شب، صدای زمزمه و نیایش حسین و یارانش تا بامداد همچون آوای زنبور عسل به گوش می رسید. گروهی در رکوع بودند و برخی سجده می کردند و دیگران ایستاده و یا نشسته به عبادت سرگرم بودند»
آن شب سی و دو نفر از سربازان عمرسعد که گذرشان به خیمه های امام افتاد، تحت تأثیر این شور و حال قرار گرفتند.
در مدینه قحطی آمده بود، گرسنگی و کمبود غذا، فشار سختی بر مردم وارد ساخته بود.
روز جمعه بود و مسلمانان برای نماز جمعه با پیامبر صل الله علیه و آله در مسجد حاضر بودند و پیامبر مشغول ایراد خطبههای نماز
که خبر قافله تجارتی دحیه کلبی با هدای طبل کاروانش در کل مدینه شنیده شد!
مسلمانان برای جانماندن از مسجد بیرون آمدند و تنها هشت الی چهل نفر با پیامبر ماندند.
پیامبر فرمود: سوگند به خدا اگر شما چند نفر هم میرفتید و کسی در مسجد نمیماند
این هنگام آیه یازدهم سوره جمعه نازل شد:
7- نماز دختر
آقای قرائتی؛ از بچه ها خواستیم خاطره شیرین ترین نمازی که در عمرشان خواندید را برای ما بفرستید.
در آن نامه ها، دختری ۱۱ ساله ای نوشته بود
که با پدرم در اتوبوس جاده ای بودم؛ راننده برای نماز در جاده توقف نمی کرد!
دختر از کیف خود ظرف آب را برداشت و در داخل اتوبوس وضو گرفت،
مهر این دختر به دل شاگرد راننده افتاد و راننده اتوبوس را متوقف کرد.
دختر نمازش را شروع کرد، همه مسافران آفرین گفتند و بعد یکی یکی پیاده شدند و همراه با آن دختر نماز خواندند.
دختر گفت یک دفعه دیدم ۱۷ نفر همراه من نماز می خوانند!
8- نماز در وسط مناظره
هنگامی که حضرت رضا علیه السّلام با دانشمند معروف عِمران صابئی مناظره مینمود و بحث به جای حساس خود رسید
یک باره حضرت از جای برخاسته و به مأمون گفتند: موقع نماز است.
عمران عرض کرد: آقای من؛ پاسخ سؤالات مرا قطع نکن که قلبم نرم و آماده شده،
امام فرمود: نماز میخوانیم و باز میگردیم.
{عیون اخبار الرضا، ص ۱۵۴}
9- نماز غلام پرهیزگار
در مدینه قحطی و خشکسالی شده بود و مردم به صحرا رفته و دعا کرده و نماز میخواندند
شخصی گفت: در خلوت غلامی را دیدم که نماز میخواند و عبادت میکرد، از خشوع و گریهای او و مناجاتی که با حق کرد باران آمد
مجذوبش شدم و شک نکردم که آمدن باران از دعا و نماز او است.
دنبالش را گرفتم تا هر جور شد این غلام را در اختیار بگیرم و صاحب او شوم.
به خانهی امام زین العابدین علیه السّلام رفت.
خدمت حضرت رسیده گفتم: شما چنین غلامی دارید من او را میخواهم از شما بخرم؟ تا خدمتگزار او شوم، منتگذارید او را به من بفروشید.
حضرت فرمود: آن را به تو بخشم.
غلام را حاضر کردند، حضرت گفت همین غلام؟ گفتم: بله
حضرت فرمود: ای غلام، این شخص مالک تو است، غلام نگاهی حسرت بار به من کرد و گفت: تو که بودی که آمدی و مرا از مولایم جدا کردی؟
به او گفتم؛ تو را نمی خواهم که خدمتگزار من باشی، بلکه می خواهم خدمتگزار تو باشم
در تو چیزی دیدم که در کسی دیگر ندیدهام، میخواهم از تو استفاده بکنم و بهره ببرم
تا سخن من تمام شد رو کرد به آسمان و گفت: «خدایا این رازی بین من و تو بود، نمیخواستم بندگان تو اطلاع پیدا کنند حالا که بندگانت را مطلع کردهای خدایا من را ببر»
همین را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
{داستان راستان}
| در نمازم خَمِ ابرویِ تو در یاد آمد | حالتی رفت که محراب به فریاد آمد (حافظ شیرازی) |
تابستان بود و هوای قم داغ داغ.
روزی با همان تن خیس عرق هنگام نماز، بعد از فراغت از نماز
آقای خامنهای برای بازدید به پادگان ابوذر آمده بودند.
حضرت آقا، هم بعدها به این موضوع اشاره کرده و فرمودند: شیرودی اولین نظامیای بود که در نماز به او اقتدا کردم.
{کتاب «بر فراز آسمان»}
12- توبه سر دسته راهزنان
یکی از علماء در راه برگشت از نجف گرفتار دزدان شد و هر چه او و رفقایش داشتند را غارت کردند.
آن عالم کتابی همراهش بود که برای نوشتن اش خیلی زحمت کشیده بود آنرا هم به سرقت بردند، به سارقین گفت اگر می شود آن کتاب را حداقل نبرید، قبول نکردند و گفتن بدون اجازه رئیس شان حق باز پس دادن ندارند!
سراغ رئیس شان را گرفت، گفتن پشت همین کوه، برای دیدن رئیس شان با همراهی سارقین رفت
موقعی که می رسند رئیس دزدها نماز می خواند. چون از نماز فارغ شد
می گویند «ایشان کتابی بین اموال دارد و آنرا می خواهد و ما بدون اجازه ی شما نخواستیم بدهیم».
به رئیس دزدها گفت: «شما رئیس اینهایید؟ دزدی و نماز؟»
گفت: «من رئیس راهزنان هستم ولی نباید رابطه ی خود با خدا را به کلّی قطع کرد و از خدا روگردان شد، باید یک راه آشتی باقی گذاشت.
اما چون شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم»
اموال را برگرداندند و همه خوشحال به راهمان ادامه دادیم و پس از مدّتی دوباره به کربلا و نجف برگشتم
روزی در حرم امام حسین علیه السّلام همان مرد را دیدم در حال خضوع و خشوع گریه و دعا می کرد.
گفتم: «آری!»
گفت: «چون نماز را ترک نکردم و رابطه ام با خدا حفظ شد توفیق توبه پیدا کردم و از دزدی دست برداشتم
و هر چه از اموال مردم نزدم بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر که را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اکنون توفیق توبه و زیارت پیدا کردهام»
{پاداشها و کیفرها}
13- مورد اعتماد بودن نماز خوان
مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود، کارگران بنا به وظیفه شرعی وقت اذان که می شد برای خواندن نماز دست از کار می کشیدند.
یک روز مهندس به آنها اخطار کرد که اگر هنگام کار نماز بخوانند آخر ماه از حقوقشان کسر می شود.
آخر ماه، مهندس به آنها که همچنان نمازشان را اوّل وقت خوانده بودند، بیشتر از حقوق عادّی ماهیانه پرداخت کرد
اهمیّت دادن آنها به نماز و صرفنظر کردن از کسر حقوق، نشانگر آن است که ایمان آنها بیشتر از شماست
14- نماز شاه کلید است
جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.
قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم، قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد و قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
شیخ نخودکی فرمود:
برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان، برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟!
شیخ نخودکی فرمود: نماز اول وقت شاه کلید است.
15- اخلاص شیخ عباس قمی
در یکی از ماههای رمضان با چند تن از رفقاء از محدث قمی خواهش کردیم که در مسجد گوهرشاد اقامهی جماعت داشته باشد،
با اصرار و ابرام این خواهش پذیرفته شد و چند روز نماز ظهر و عصر در یکی از شبستانها اقامه و روز به روز بر جمعیت این جماعت افزوده می شد،
به ده روز نرسیده، که خیلی اطلاع یافتند و جمعیت زیادی جمع می شد؛
یک روز پس از اتمام نماز ظهر به من که نزدیک ایشان بودم، گفتند: من امروز نمیتوانم نماز عصر بخوانم، رفتند و دیگر آن سال را برای نماز جماعت نیامدند!
موقع سئوال از علت ترک نماز جماعت، گفتند:
در رکوعِ رکعت چهارم، متوجه شدم که صدای اقتداکنندگان که پُشت سر میگویند «یا الله یا الله» از محلی بسیار دور به گوش میرسید!
این توجه مرا به زیادتی جمعیت شادی و فرحی در من به وجود آورد و خوشم آمد که جمعیت این اندازه زیاد است، بنابر این من برای امامت، اهلیت ندارم .
{فوائد الرضویّه، ج ۱، مقدمه محمود شهابی}
16- نماز همه چیز ماست
یکی از اسراء که نمازش تمام شد، سرباز عراقی صدایش کرد و گفت:
شماها از نماز خواندن خسته نمی شوید؟ همیشه چند نفر در حال نماز هستید، حتی شبها و نیمه شبها
شما خواب ندارید؟
با آرامش رو به سرباز عراقی کرد و گفت: ما برای همین نماز اسیر شده ایم. نماز همه چیز ماست.
{زخم شقایق، ص ۵}
17- نماز و کودکان
روزی پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله با جمعی از مسلمین نماز می گذارد.
موقعی که حضرت به سجده می رفت حسین علیه السّلام که کودک خردسالی بود به پشت پیغمبر سوار می شد و پاهای خود را حرکت می داد و هی هی می کرد.
وقتی پیغمبر می خواست سر از سجده بردارد او را می گرفت، پهلوی خود به زمین می گذارد.
باز در سجده ی دیگر و تا پایان نماز طفل مکرر به پشت پیغمبر سوار می شد.
یک یهودی ناظر این رفتار بود. پس از نماز به حضرت عرض کرد: «شما با کودکان خود طوری رفتار می کنید که ما هرگز چنین نمی کنیم»
پیغمبر در جواب فرمود: «اگر شماها به خدا و رسول خدا ایمان می داشتید با کودکان خود عطوف و مهربان بودید»
مهر و محبت پیغمبر عظیم الشأن نسبت به کودک، مرد یهودی را تحت تأثیر قرار داد و صمیمانه اسلام را پذیرفت.
{بحار الانوار، جلد ۱۰، ص ۸۳}
18- استخوان بینماز
شخصی نزد پیامبر اسلام صل الله علیه و آله آمد و از فقر و نداری گله کرد،
حضرت فرمود: مگر نماز نمیخوانی؟
عرض کرد پنج وقت نماز را به شما اقتدا میکنم، حضرت فرمود: مگر روزه نمیگیری عرض کرد سه ماه روزه میگیرم.
حضرت فرمود امر خدا را نهی و نهی خدا را انجام می دهی؟ عرض کرد یا رسول الله حاشا و کلّا که من خلاف فرمودهی خدا بکنم
حضرت متفکرانه سر به جیب حیرت فرو برد
ناگاه جبرئیل نازل شد عرض کرد یا رسول الله حق تعالی ترا سلام میرساند و میفرماید در همسایگی این شخص باغیست و در آن باغ گنجشکی آشیانه دارد و در آشیانه او استخوان بینمازی میباشد به شومی آن از خانهی این شخص برکت برداشته شده است و او را فقر گرفته است.
حضرت به او فرمود برو آن استخوان را از آنجا بردار، دور بینداز. به
فرمودهی آن حضرت عمل کرد بعد از آن توانگر شد.
{انوار المجالس}
19- دست برداشتن از دزدی
به پیامبر اکرم صل الله علیه و آله خبر دادند که؛ «شخصی روزها نماز می خواند و شبها دزدی می کند»
حضرت رسول صلّی الله علیه و آله فرمود: «نماز او باعث ترک دزدیش می شود»
پس از مدتی او را دیدند که در حال عبادت و در گوشه ای رنجور بود، سبب را پرسیدند
گفت: «توبه کرده ام! و هر چه از دیگران دزیده ام به آنها بر گردانده ام. و اینک می خواهم گوشتهائی که از دزدی و حرام در بدنم روئیده، آب شود!»
{بحار الانوار، ج ۸۲}
20- کاهلی در نماز
ابوبصیر گفت: بعد از درگذشت حضرت صادق علیه السّلام برای عرض تسلیت پیش ام حمیده رفتم.
تا چمشمش به من افتاد شروع به گریه کرد!
من نیز از حال او به گریه افتادم آنگاه گفت: ابا محمد، اگر حضرت را هنگام مرگ مشاهده می کردی چیز عجیبی می دیدی!
در لحظات آخر چشم باز کرده فرمود: هر کس بین من و او خویشاوندی هست بگوئید بیاید
همه را گرد من جمع کنید سفارشی دارم.
تمام خویشاوندان جمع شدن، در این موقع امام صادق علیه السّلام نگاهی به آنها نموده فرمود:
«ان شفاعتنا لاتنال مستخفاً بالصلوه» شفاعت ما خانواده به آن کسی که نمازش را سبک شمارد نخواهد رسید!
{محاسن برقی، ج ۱، ص ۸۰}
مرتبط:
داستانک های زیبا از امام زمان (عج)، مهدویت و ظهور
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}