رهبر شهید انقلاب: هر جا مقاومت کردیم، جواب گرفتیم (1398/2/24) مقاومت ادامه دارد...


1- علامت پیروزی

سال‌ها پیش گفته بود:
«این دو انگشتی، علامت پیروزی ما نیست... علامت پیروزی ما ایرانی‌ها، مشتِ گره‌کرده است.»
سال‌ها گذشت...
وقتی فرزندش پیکر پدر را پس از شهادت دید، دست سالمش هنوز گره کرده بود.
بعضی شعارها را با زبان می‌گویند؛

بعضی را تا آخرین لحظه، با دست و با خون.
 

آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای پس از شهادت آقای شهید ایران:
«من این توفیق را داشتم که پیکر پدر را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از صلابت بود و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.»

گفتم: "خانم، این دو انگشتی علامت پیروزی ما نیست.
حرف v یکی از حروف انگلیسی است: حرف اول کلمه‌ی ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکایی‌هاست.
علامت پیروزی ما ایرانی‌ها، مشت گره کرده است
."
{خاطره‌ای از رهبر شهید در کتاب لحظه‌های انقلاب}


 

2- بی‌پناه
می‌خواستند باور کنیم او پشت دیوارهای امن زندگی می‌کند.
اما خون، دروغ را زودتر از هر رسانه‌ای رسوا کرد.
وقتی غبار فرو نشست،
پیدایش کردند نه در پناهگاه،
نه در کشوری دیگر؛
در دفتر کارش...
ایستاده بود کنار مردم،
و همان‌گونه که زندگی کرده بود،
به شهادت رسید.

مثل یک هموطنِ بی‌دفاع،




3-  بعثت خون

بیست‌وسه روز مانده به شهادتش گفت:
«
اگر حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، خدا این مردم را مبعوث خواهد کرد و کار را مردم تمام خواهند کرد.»
آن روز، خیلی‌ها این جمله را یک پیش‌بینی ساده دانستند.
اما هنوز یک ماه نگذشته بود که خودش، با خونش پای همان جمله را امضا کرد؛

و بعثت مردم آغاز شد!



4- شعرِ وداع علامه حسن زاده و پیش بینی شهادت رهبری

مهرماه ۱۳۹۴ بود.
کتابی از تالیفات استاد آماده شده بود، آن را برداشتم تا به استاد برسانم.

هنوز زنگ نزده بودم که در باز شد.
آماده و لباسی سپید بر تن داشت. با لبخندی شاعرانه گفت:
«پیش آقا برویم!»

این شادی من که می بینی مکرر است از شدت شوق ملاقات رهبر است!

پرسیدم: «کی؟ با چه وسیله‌ای؟ هماهنگ شده؟»
فقط گفت: «راه بیفتیم...»
پشت درِ بیت، نگهبان اجازه ورود مرا نمی‌داد.

استاد با لبخند این بیت را خواند:

ما دو همراه در این سفریم دو مبین، ما دو یک نفریم

سرانجام اما، از درب آخر تنها وارد شد...
وقتی بازگشت، شعری خواند؛ شعری که سال‌ها بعد، راوی آن را پیش‌گوییِ زمان، مکان و چگونگی شهادت رهبر انقلاب به دست رژیم صهیونیستی دانست.

{راوی دکتر حاج اسماعیل منصوری}

دلی دادیم به هم ای داد، ای داد چه آید بر سرِ این پیر استاد؟
پس از بیست سال دیگر ناگهانی از اینجا می‌شود او آسمانی
بُوَد جانبازی‌اش پیک سعادت به غایت آرزو دارد شهادت
سرانجامش به خون آغشته گردد جهان از رفتنش آشفته گردد 
شَود جسم نحیفش ارباً ارباَ ز بمب دشمن صهیون، رسوا
ولی خونش نویدی از ظهور است حضور اندر حضور اندر حضور است
نقاب از چهره مهدی گشاید سرود فتح و شادی می‌سراید
مداوا می‌کند درد جهان را تمام دردِ پیدا و نهان را
قلم بردار و بِنْویس این حکایت  بگو کرده حسن‌زاده روایت 
مکن انشا که این سرِّ نهانی خودش روزی شود حرفی جهانی


 

5- بی‌سنگر
۱۶۸ کودکِ بی‌سنگر،
فقط نام چند دانش آموز شهید مینابی نبود؛
۱۶۸ داغ بود
بر دلِ پدران،
بر چشمِ مادران،
و

 بر قلبِ ملتی
که هنوز از بهت آن روز سخت
بیرون نیامده.



6- کوله‌های خونین
صبح،
مادرها کوله‌ها را بستند؛
با دفتر، مداد و لقمه‌ای نان...
عصر،
همان کوله‌ها برگشتند؛
اما نه بر شانه‌های کودکان.
بر دوش مردانی
که جرئت نمی‌کردند
چشم در چشمِ پدر و مادرها شوند.
از آن روز،

کوله‌های خونینِ میناب،
دیگر فقط کیف مدرسه نبودند...
شناسنامه‌ی مظلومیتِ یک ملت بودند.


7- معصومِ همراه
چهارده ماه بیشتر نداشت...
تمام دنیایش،
آغوشِ پدربزرگ بود.
رهبر شهید، با لبخند گفته بود:
«خدا او را برای من داده است.»
اما تقدیر،
برخی زود قد کشیدن است!

و

بعضی نوه‌ها،
پیش از آنکه مونسِ پدربزرگ در دنیا باشند،
همسفرِ او تا بهشت می‌شوند.


 

8- کجایی ماکان؟
سی‌وهشت روز، مادر میان آوارهای مدرسه دنبال یک نشانه گشت؛
یک تکه لباس، یک کفش، هر چیزی که بگوید:
«ماکان اینجاست.»
اما ماکان برنگشت.
پیکری نبود که مادر در آغوش بگیرد،قبری نبود که دلش را به آن بسپارد.
فقط یک مادر ماند
و پسری هفت‌ساله که هنوز در خیال او،
با کیف مدرسه از در خانه بیرون می‌رود.
مادر هنوز گاهی به آسمان نگاه می‌کند و می‌گوید:
«ماکان... مامان، برگرد!»
شاید برای دنیا، ماکان یک نام باشد؛
اما برای یک مادر،
تمامِ دنیایی است که زیر آوار ماند.
و چه تلخ است
که بعضی مادرها حتی فرصت آخرین بوسه را هم پیدا نمی‌کنند...
ماکان مفقود است؛

اما داغش، در قلب یک مادر و حافظه یک ملت،
هرگز مفقود نخواهد شد.


 

9- راهِ وطن
فرودگاه‌ها بسته شد.
اما ایرانی‌ها برای فرار، به مرزها نرفتند؛
برای برگشتن رفتند.
آن‌هایی که بیرون از ایران بودند، وقتی راه آسمان بسته شد،
راه زمین را انتخاب کردند؛
از مرزها گذشتند و خودشان را به وطن رساندند.
می‌توانستند بمانند...
اما آمدند.
چون وقتی ایران در سخت‌ترین روزهایش بود، جای بعضی‌ها آن‌سوی مرز نبود؛
کنار مردمشان بود.
فرودگاه‌ها بسته بود، اما راه وطن باز.

این‌بار، ایرانی‌ها از مرز عبور کردند؛
نه برای فرار از جنگ،
برای ایستادن کنار ایران.




10-دوازده روز، دوازده سال

دوازده روز جنگ بود؛
اما ایران، دوازده سال ایستادگی را زندگی کرد.
انفجار بود، اما زندگی متوقف نشد؛
کودکی نقاشی کشید، مادری سفره انداخت، مردم در مترو پناه گرفتند.
و شگفت‌انگیزتر از همه،
ایرانیانی که به جای پناه گرفتن، روی بام‌های خانه‌هایشان ایستادند؛
رو به آسمان، رو به وطن.
دنیا حیرت کرد:
چگونه ملتی زیر آتش، هنوز ایستاده است؟
پاسخ روشن بود:

مقاومت یعنی نگذاری جنگ، هویت و زندگی‌ات را از تو بگیرد.



11- تکرار طبس؛ این‌بار در اصفهان
طبس را به یاد بیاورید؛
جایی که عملیات «پنجه عقاب» آمریکایی‌ها در دل رمل‌های کویر شکست خورد.
سال‌ها بعد، در جنگ چهل‌روزه،
آسمان اصفهان شاهد صحنه‌ای دیگر بود.
هواپیماهایی آمدند؛
در ظاهر، برای نجات خلبانان!
اما تصاویر به‌جامانده از تجهیزات بمباران‌شده،
از چیزی فراتر حکایت داشت؛
تجهیزات زرهی و نیروهای پیاده‌ای که برای عملیاتی زمینی منتقل شده بودند.
این‌بار خبری از رمل‌های طبس نبود؛
زمین گل‌آلود اصفهان بود.
و باز، همان تصویر آشنا تکرار شد:
آمدند تا نجات بدهند؛ اما خودشان گرفتار شدند.
طبس یک خاطره نبود؛ یک هشدار تاریخی بود.
این سرزمین، هر بار که دشمن نقشه‌ای برایش می‌کشد، پایان نقشه را خودش رقم می‌زند.
یک‌بار رمل‌های طبس،
یک‌بار گلِ اصفهان؛
و هر بار، یک پیام روشن:

اینجا ایران است؛
سرزمین شکستِ نقشه‌هایی که برای تسلیمش کشیده می‌شوند.



 

12- ساختمان شیشه‌ای
ساختمان شیشه‌ای را زدند؛
ساختمانی که سال‌ها صدای خبر از پنجره‌هایش به دنیا می‌رسید.
شیشه‌ها فرو ریخت،
دیوارها لرزید،
اما یک چیز فرو نریخت:
صدا.
صدای ایران خاموش نشد.
آن‌ها ساختمان را هدف گرفتند،
اما نتوانستند حقیقت را در آوار دفن کنند.
صدای مردم، از میان همان شیشه‌های شکسته بلندتر شد:
می‌توان پنجره‌ها را شکست؛
اما نمی‌توان پنجره‌ای را که رو به حقیقت باز شده، بست.
ساختمان شیشه‌ای شکست،
اما صدای ایران نشکست.
و صداوسیما، با روایت ایستادگی ایران،
بار دیگر جام جهان‌نمای حقیقت شد؛

جام جمی که این‌بار،
تصویر ایستادگی ایران را به جهان نشان داد.




13- بی صدا
۴۲ شهید را به معراج شهدا آوردند؛
نه زخمی بر تن داشتند، نه ترکش خورده بودند، نه حتی قطره‌ای خون از بدنشان جاری شده بود.
همه با حیرت می‌پرسیدند:
«این‌ها چه شده‌اند؟ مگر پای لانچر نبودند؟»
یکی از بچه‌های موشکی، آرام و بغض‌آلود گفت:
«می‌دانستند تونل به‌زودی هدف دشمن قرار می‌گیرد، اما پستشان را ترک نکردند.»
لحظاتی بعد، حمله اتفاق افتاد.
ورودی و خروجی تونل زیر آوار بسته شد؛
و آن‌ها همان‌جا، کنار لانچرها، در وضعیت آماده‌باش ماندند.
کم کم اکسیژن به آن‌ها نرسید، 

یکی‌یکی بی‌صدا پر کشیدند.
در غربتی خاموش،
بی‌آنکه مجال فریاد داشته باشند!


 

14- بدون شوهر

هفته‌ی سی‌ام بارداری‌اش بود.
آمده بود درباره شرایط پذیرش و مدارک بیمارستان بپرسد؛
تنها.
پرسیدیم:
«همسرتان همراهتان نیست؟»
آرام گفت:
«همسرم در بمباران‌های بعد از عید شهید شده»
و همان‌جا، قلبم هزار تکه شد.
 اما

 او ایستاده بود؛
با کودکی که هنوز به دنیا نیامده،
و پدری که دیگر برنمی‌گردد.


 

  ... در حال تکمیل ....
داستان مرتبط های خود را در ستون نظرات همین پست ثبت کنید


 

مرتبط:
داستانک های مقاومت 1 | داستان پر افتخار مقاومت از صدر اسلام

داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان جنگ هشت ساله و دفاع مقدس

داستانک های مدرس

داستانک های امیرالمومنین امام علی علیه السلام