به كجا چنين شتابان
اين قدمها چنين شتابان به كجا ميروند، قدمهاي استواري كه لحظهاي از حركت باز نميايستند.
اينجا وقت محاسبه و مبالغه نيست؟ بايد كه قطره شد و به اقيانوس مواج مردم پيوست و با جزر و مد نگاهشان از رهگذر قيام براي قامت يك رهبر تكاني خورد.
اگر در ميان اين جمعيت كه هر لحظه بر شمارشان افزوده ميشود فراغ بالي بود به اين پرسش فكر ميكرديم كه آن وقت گزارشمان تكميل ميشد.
حالا ديگر ما هم ميدويم؟ به سمت ميدان آزادي سنندج.
نوري در راه است، رويتي انجام ميشود، صدايي آشنا به گوش جان ميرسد و شميم عطر ولايت مجذوبمان ميكند و اوست كه زير لب ميگويد:
-بوي تو ميكشد مرا وقت سحر به بوستان>
-تو باران رحمتي به زمين تشنه قلبم خوش آمدي>
-بوي يار مهربان آيد همي>
-دلم باراني است از شوق ديدارت>
-چه زيباست تقارن سفر سبزتان با فصل سبز طبيعت>
-حضورت را ميان لحظه هايم آرزو كردم>
-رهبرا خوش آمدي> و ...
-بوي تو ميكشد مرا وقت سحر به بوستان>
-تو باران رحمتي به زمين تشنه قلبم خوش آمدي>
-بوي يار مهربان آيد همي>
-دلم باراني است از شوق ديدارت>
-چه زيباست تقارن سفر سبزتان با فصل سبز طبيعت>
-حضورت را ميان لحظه هايم آرزو كردم>
-رهبرا خوش آمدي> و ...
به ميدان آزادي رسيدهايم اينجا همهمهاي برپاست محوطه ميدان مملو از جمعيت و جمعيت ديگري پشت درهاي ورودي.
بر ميگرديم و دوباره به جمعيتي كه از خيابانهاي اصلي و فرعي در حال حركت به اين سمت هستند ميپيونديم.
/2759/
/2759/
تازه های اخبار
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}