بخشی از کمیت و کیفیت هستی هویت امروز هر ملتی را،دیروزی که در آن بوده است تشکیل می دهد.گاه ملتی توشه اش پر از خوشه است و گاه توشه اش تهی است،گاه ملتی سنت هایش به دارازای تاریخ قدمت دارد و گاه باید سنت بسازد و مشغول به فرهنگ سازی شود.
 
سرویس خبرفرهنگی راسخون؛حالا ما از کدام دسته هستیم و بوده ایم؟ آیا هر چه داشته ایم در فرهنگ و هنر، پوچ بوده است و پوک؟ آیا درست است که اصلا در این جهانی که صحبت از مدرن شدن و درگذشت، سرگذشت گذشته است و صحبت از زوال مرجعیت های سنتی، ارزشی، آدابی، هنجاری است، ما بازگشت کنیم به خویشتن؟ جهان وطن و یونیورسال بودن در فرهنگ حسن است یا تفکر(هنر نزد ایرانیان است و بس)؟
 
این طریق سئوال نشان می دهد، نوعی جبهه گیری و مرزبندی در مواجهه با رسم ها در جامعه وجود دارد که می توان آن را با برچسب شکاف ارزشی و گسست نسلی مصادره به مطلوب کرد اما این همه جواب نیست. آلزایمر تاریخی و فرهنگی را تجربه می کنیم که در جامعه مان هر روز بیشتر از پیشتر می شود و ارزش ها را ضد ارزش می کند و فرهنگ خودی را غیرخودی می کند، ما را با دیگری یگانه می کند و با خود بیگانه، بر خزانه مان خاک می ریزد و این گونه می شود آیینه غبار گرفته تاریخ مان،که هر کس صورت خود در پیش آن می برد، سیرت خویش نمی بیند و بر انگاره های ذهنی اش، زنگارهای عینیِ نبود آگاهی تاریخی می نشیند.
 
آبشخور این الزایمر،شیوه سیر ما در مسیر فرهنگ بوده که دو صورت متناقض و متضاد را پیش گرفته ایم،از یک سو خودمان،را ختم کلام فرهنگ دانسته ایم و هنر را در تملک خود مفروض گرفته ایم و دیگران را مقلد و مقید خواسته ایم،از سوی دیگر تا دیگری آمده،مشتری دست به نقد خوبی بوده ایم،درهم میوه فرهنگ اش را خریده ایم،صم و بکم شده ایم و اگر زبانی باز کرده ایم به تمجید و تکریم بوده است،و حال طوری شده که در نزد وضع کنندگان هنجاری،انگار نه انگار که جشن ها و آدابی داریم که پشت آن فلسفه ژرفی نفته است و در نزد بخشی از عمل کنندگان به آداب و سنن،رجوع به گذشته ناسیونالیسم است و ناسیونالیسم در این قرن ارتباطات و اطلاعات و یونیورسال،بی فرهنگی است،ارتجاع است،ماندن بر سر بدعت است.نه آن روش و بینش درست بود،نه این درست است،باید بدانیم که پایایی و پویایی امروز یک ملت بخشیش نشات از نشانه های گذشته می گیرد البته گاه زمان هایی است که سنت ها در انتقال سینه به سینه و نسل به نسل در طول اعصار شبیه اوهام می شوند،اما نیازمند تلخیص و تشریحی دوباره اند.
 
نوبت به چهارشنبه سوری و جشن های این چنینی که می رسد، می بینیم کمترین برنامه فرهنگی را برای ملت خود داریم و در این بی برنامگی، این جشن با ان همه مضامین فرهنگی اش،تبدیل شده به روزی که خط تولید صداهای نابه هنجار بالا می رود و رعایت این رسم، بیش از آنکه سنت ما را زنده نگه دارد، صنعت چین را پاس می دارد. 
خوب است بدانیم،چهارشنبه سوری در فرهنگ‌مان، روز دور ریختن همه زشتی ها و پلشتی هاست.
 
یکی از جشن های آتش است که از روزگاران کهن بین اریائیها معمول بوده و سنن آن بنابر مقتضیات زمان و مکان دارای گونه های اجرایی متفاوتی است.
حال جای فکر دارد که چرا روزی که مایه سرور باید باشد، مایه سوختن عده ای می شود!
 
جشن های نوروز،مهرگان،تیرگان،سده،چهارشنبه سوری)تنها جشن نیستند که فصل ها بگذرد و تقویم زمان ما را دوباره به انها برساند، اینها خلاصه ای از خرد بزرگ یک ملت اند، با هزار راز تو در تو که هزار حرف دارند و ما ناگفته ایم و نخوانده ایم و ندیده، به راحتی از کنار شان همچون عابران در پیاده رو به سادگی گذشته ایم و امروز، می بینیم انقدر به اغما رفته ایم که نمی دانیم پطروس کتاب ابتدایی اصلا وجود نداشته اما چنان آن را ساخته اند واسطوره سازی کرده اند که در کتاب مان رسوب کرده است.
در هلند برای پطروس بی هویت،هویت سازی می کنند و مجسمه می سازند و هیچ نمی دانیم، نام اصلی آن هانس بوده که مری میپ داچ، نویسنده آمریکایی آن را نوشته و بعد ما به عنوان اسطوره فداکاری در کتاب کلاس چهارم ابتدایی(پطروس) خوانده ایم. 
از وقتی این چنین رسم هامان را به تاراج خزان گذاشته ایم،هر دم مجبور شده ایم، بگوییم (غمی آید از نو به مبارکبادم) و نابهنجاری ها همچون آتشفشان، فوران می کند.. .نابهنجاری ها زمانی رفع می شود که یک شبه قانون برای رفع ان نگذاریم و فقط در یک شب،تصاویر ادم های سوخته را نشان دهیم و بعد انتظار داشته باشیم که جامعه مان(گل و بلبل)شود.
 
گندم یک ساله بار می نشیند،اما ساخت فرهنگ و انسان،گیاهی نیست که شب اگر مراقبت شد ،فردا ثمره اش را بچینیم،ما اینجا می نشینیم تاریخ مان را قیچی می کنیم و بعد در یک کیسه می ریزیم و قطعه های بریده را کنارهم می نشانیم و می نامیم تاریخ! 
 
مرتضی واحدیان
 
/7432/