گویند عارفی مقداری گندم از مغازه‌ای خرید، آن را در کیسه‌ای ریخت و به خانه خود برد. وقتی به خانه رسید، مورچه‌ای را دید که از داخل گندم‌ها بیرون آمد و سرگردان به این طرف و آن طرف رفت. دلش برای مورچه آواره سوخت، چنان‌که نتوانست بخوابد. ازاین‌رو، مورچه را برداشت و به مغازه گندم فروش و خانه خودش بازگرداند.