گویند عارفی مقداری گندم از مغازهای خرید، آن را در کیسهای ریخت و به خانه خود برد. وقتی به خانه رسید، مورچهای را دید که از داخل گندمها بیرون آمد و سرگردان به این طرف و آن طرف رفت. دلش برای مورچه آواره سوخت، چنانکه نتوانست بخوابد. ازاینرو، مورچه را برداشت و به مغازه گندم فروش و خانه خودش بازگرداند.
گویند عارفی مقداری گندم از مغازهای خرید، آن را در کیسهای ریخت و به خانه خود برد. وقتی به خانه رسید، مورچهای را دید که از داخل گندمها بیرون آمد و سرگردان به این طرف و آن طرف رفت. دلش برای مورچه آواره سوخت، چنانکه نتوانست بخوابد. ازاینرو، مورچه را برداشت و به مغازه گندم فروش و خانه خودش بازگرداند.
تازه های پیامک
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}