خاطراتی از شیر مردان در بند (3)
خاطراتی از شیر مردان در بند (3)

تهیه کننده : حجت الله مومنی
منبع : راسخون



موصل، اردوگاه پنج هزار آزاده

عراق دومين منطقه اى را كه براى نگهدارى اسرا انتخاب كرد شهر «موصل» بود. موصل با وجود اينكه در كردستان عراق واقع شده است اما همچون استان «الانبار» يكى از شهرهايى بود كه طرفداران حزب بعث و صدام در آن اكثريت مطلق را داشتند و وجود چند قلعه پيش ساخته در اين منطقه آدم را به حيرت وامى داشت كه اين قلعه ها به چه منظور ساخته شده اند.
آيا محلى براى اسكان آوارگان كرد در درگيرى هاى ده پانزده سال پيش در عراق بود يا زندان هايى براى آنان يا كه در اصل زندان هايى بود كه هنوز وقت استفاده از آنان نرسيده بود و احتمال ضعيفى هم وجود داشت كه پادگان آموزشى نيروهاى نظامى باشد و به علت ناامنى منطقه به اين شكل ساخته شده اند.
۴ قلعه يك شكل ولى با اندازه هاى متفاوت جمعا نزديك به ۵ هزار اسير را در خود جاى داده بود با ارتفاعى نزديك به يك متر كه از چهار طرف بسته بودند و با آسايشگاه هايى كه بيشتر به انبارها شبيه بود و هركدام بين ۱ تا ۱۵ نفر را در خود جاى مى داد و گاهى چنان شلوغ مى شد كه اكثريت مجبور بودند شب ها بر روى يك شانه بخوابند كه اين تراكم جمعيت همواره با اعتراض شديد اسرا روبه رو مى گرديد و با تلاش هاى بسيار صليب سرخ نتيجه ضعيفى به دست آمد و تعداد ۱ تا ۱۱ نفر كاهش يافت كه در سال هاى آخر اسارت بالاخره با استفاده از برخى آسايشگاه ها در طبقه فوقانى اين تراكم كمتر شد. . . .
ديوارهاى رفيع و قطور قلعه ها امكان هرگونه مشاهده مناظر بيرون را از اسرا سلب كرده بود و در طبقه فوقانى و پشت بام پست هاى نگهبانى عراقى ها برقرار بود و همواره چهار ضلع اردوگاه به وسيله ۱۲ نگهبان مراقبت مى شد. در پشت ديوارهاى به اصطلاح آسايشگاه ها نزديك به سقف پنجره هاى كوچكى قرار داشت كه بعد از مدت كمى همه آنها را با بلوك مسدود نمودند فقط يكى دو سالن خالى كه انبار وسايل عراقى ها بود پنجره اش به بيرون باز بود و از لابه لاى ميله ها به سختى مى شد بيرون را مشاهده نمود كه اين پنجره ها نيز با جريان دستبرد به انبارها و فرار دو نفر مسدود شد كه شرح اين ماجرا در صفحات بعدى به تفصيل خواهد آمد.
هواى معتدل موصل با زمستانى نسبتا سرد و بدون برف وضعيت بهترى نسبت به رمادى را براى زندگى مهيا مى كرد. در اينجا از آن توفان هاى غبارآور خبرى نبود لذا اسرايى كه دچار بيمارى هاى صعب العلاج مى شدند از ديگر اردوگاه ها به اردوگاه هاى موصل منتقل مى شدند.
فاصله موصل با مرزهاى جمهورى اسلامى ايران نسبت به رمادى كمتر بود و خبرهاى رسيده از سرزمين هاى ناآرام شمال عراق فكر فرار را در دلها تقويت مى كرد و در مقابل ميزان استحفاظى قلعه ها به حدى بود كه يادم مى آيد روزى گربه بيچاره اى در پشت وانت حمل نان و تداركات به داخل اردوگاه آمد. اين گربه بيچاره مدت هاى مديدى در اردوگاه زندانى بود و روزنه اى براى خارج شدن پيدا نمى كرد تا اينكه به وسيله عراقى ها از بين رفت!
آسايشگاه ها آفتابگير نبودند و از لحاظ نور و تهويه مشكل داشتند، به ويژه دو آسايشگاهى كه در قسمت هاى انتهايى اردوگاه واقع بودند و به جز چند پنجره در درون راهروى سرپوشيده منفذى براى هوا و نور نداشتند به طورى كه در تمام ساعات روز تمامى چراغ هاى آسايشگاه روشن بود و اگر برق قطع مى شد تاريكى محض همه جا را فرامى گرفت. هواى داخل آن غالبا آلوده بود و تهويه هايى هم كه عراقى ها نصب كرده بودند تاثير بسزايى نداشتند لذا ميزان ابتلا به بيمارى هاى ريوى و بينايى در اين دو آسايشگاه معمولا بالا بود.
اعتراض بچه ها به خاطر زندگى در چنين دخمه اى كارگر واقع نمى شد تا اينكه بالاخره در برخى از اردوگاه ها مثل موصل شماره ۲ عراقى ها راضى شدند كه همه افراد آسايشگاه هر ماه به نوبت جاى خود را با آن دو آسايشگاه عوض كنند كه اين امر چون به عدالت نزديكتر بود با استقبال اسرا روبه رو گرديد. در مقابل اين امر اين دو آسايشگاه مزيت ديگرى داشتند يعنى محل مناسبى براى برنامه هاى مخفى اسرا بودند. ديد كم و تردد كمتر عراقى ها به اين دو مكان باعث شده بود كه بسيارى از برنامه هاى پنهانى اسرا در اين قسمت برپا شود اجراى تئاترها، سرودهاى دسته جمعى، سخنرانى ها و نيز آموزش فنون رزمى در اين مكان ها برگزار
مى شد و بيانگر اين مطالب بود كه در هر شر و بدى، خير و نعمتى هم پنهان است اما لازم است چشمها و عقل هايى آنها را ديده و دريابد. . . .
فاضلاب و آب هاى مصرفى اردوگاه موصل توسط جوى هاى باريكى به عرض ۲۰ سانتيمتر كه در سراسر اردوگاه وجود داشت به بيرون هدايت مى شد و از آنجا به چاهى كه در پشت اردوگاه حفر شده بود مى ريخت. اين چاه غالبا پر بود و ماشين هاى تخليه عراقى ها كار خود را منظم انجام نمى دادند لذا غالبا توالتها مسدود بود و آب هاى مانده در جوى ها بوى تعفن به راه مى انداخت.
عزيزانى داوطلبانه مسوول تميزكردن اين آبريزها شده بودند و در سرما و گرما دايما آنها را نظافت مى كردند. در بين كسانى كه اين جوى ها را نظافت مى كردند يك دكتر و چند تن از فرماندهان نظامى نيز بودند.
در آن جامعه بسته ارزش خدمت و نيكى در حق برادر مسلمان به هر شكل به جايگاه ويژه خود رسيده بود و همگى رضايت خدا را در كسب اين ارزش مى ديدند. تفاخرها و عناوين كاذب شخصيتى خويش را نابود كرده و به خود واقعى رسيده بودند.

من سرباز خمينى هستم

ما در اردوگاه موصل (۲) كه بزرگ ترين اردوگاه اسرا در عراق بود، اسير بوديم. يكى از بچه ها كه حدودا ۲۶-۲۵ سال داشت، با يكى از افسرهاى امنيتى اردوگاه بر سر مسايل مذهبى بحث كرد و به همين خاطر او را مورد بازجويى قرار دادند.
آنها مى گفتند تو مجوس هستى.
ولى آن برادر مى گفت: مسلمان و شيعه هستم. در هر جاى دنيا اگر مسلمان و شيعه اى وجود داشته باشد ما به وجود او افتخار مى كنيم و او را يارى مى كنيم، كتاب ما قرآن و دينمان اسلام است. اگر شما هم مسلمان باشيد بايد به اين كه ما هم مثل شما مسلمان و شيعه ايم، افتخار كنيد ولى شما خلاف اين را ثابت كرده ايد، پس شما مسلمان نيستيد.
خلاصه كار بالا گرفت و آن برادر را به وسط اردوگاه جايى كه تابلوى بزرگى كه آيه شريفه: ويطعمون الطعام على حبه على مسكينا و يتيما و اسيرا روى آن نوشته شده بود، بردند.
معمولا برادران را براى شكنجه به زير آن تابلو مى بردند و به آنها مى گفتند ما به شما طعام مى دهيم و شما حرف ما را گوش نمى دهيد. افسر امنيتى مجددا بحث خود را شروع كرد و آن برادر هم جواب او را داد. افسر سيلى محكمى به صورت او زد و گفت: من مى خواهم تو را تنبيه كنم تا همه اسرا بدانند كه كشتن شما براى ما چقدر آسان است و ما از آن هيچ هراسى نداشته و شما بايد مطيع ما باشيد.
همه ما در بهت و حيرت، منتظر نتيجه كار بوديم. ابتدا آن برادر را فلك كردند و بعد افسر دستور داد تا اسلحه اش را بياورند. مى خواست تير خلاص را بزند. همه ما به پستى و رذالت آن مرد ايمان داشتيم، زيرا او خيلى از اسرا را زير شكنجه به شهادت رسانده بود. افسر عراقى كه در فاصله سه مترى از آن برادر ايستاده بود، اسلحه اش را گرفت و آن را مسلح كرد و از ضامن خارج كرده، پيشانى او را نشانه گرفت و گفت: هر وصيتى دارى بگو. بعد هم دستور داد چشم هاى آن سردار رشيد اسلام را ببندند. ولى او مخالفت كرد و گفت: مى خواهم با چشم هاى باز بميرم تا همه بدانند كه سرباز خمينى(ره) با چشم باز راه خود را انتخاب مى كند و سپس با صداى رسا شروع به تلاوت اين آيه شريفه كرد: والله يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو على كل شىء قدير و هو ارحم الرحمين. افسر عراقى ماشه را چكاند، ولى گلوله گير كرده بود، خيلى به ندرت اتفاق مى افتد كه اسلحه كلت گير بكند و اين يكى از آن موارد بود. فرمانده كه خيلى عصبانى شده بود، دوباره گلنگدن را كشيد و ضامن را بررسى كرد، وقتى كه ماشه را چكاند، در كمال تعجب باز هم گلوله گير كرد. افسر كه از زور ناراحتى در حال انفجار بود، اسلحه را به زمين پرت كرد. وقتى اسلحه به زمين خورد، تير در شد و اسلحه چرخيد و به طرف باغچه رفت. افسر به سرعت اسلحه را برداشت و براى چندمين بار گلنگدن را كشيد.
اين بار كه افسر به طرف برادر نشانه رفت، او زير لب گفت: انالله و انا اليه راجعون و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم. مى گفت: افسر عراقى مجددا شليك كرد، اما باز هم گلوله اى شليك نشد، افسر دوباره اسلحه را پرت كرد، اسلحه باز در تماس با زمين تيرى شليك كرد. افسر كه دست و پايش مى لرزيد، سرش گيج رفته و در حال افتادن بود كه با دست اشاره كرد آن برادر را ببرند. دست و پاى او را باز كردند و ما همگى دور او حلقه زديم و سر و رويش را غرق بوسه كرديم. ولى او در عالم روحانى ديگرى بود. صداى تكبير و صلوات اردوگاه را پر كرده، همه از شوق اشك مى ريختند. عراقى ها از اطراف ما پراكنده شده و ما را به حال خود گذاشتند. در مدت يك سال و نيمى كه آن برادر در اردوگاه اسرا بود به دستور آن افسر، نه شكنجه شد و نه حتى سيلى خورد. بعد از مدتى او را به بغداد منتقل كردند و با خبر شديم كه آنجا هم كسى جرات نكرده با او كارى داشته باشد. (راوى: ايثارگر احمد شربيانى / بازنويسى: حوريه ملكى )

صليب سرخ و علامت تعجب

معمولاً هر دو ماه يك بار هيأت صليب سرخ به اردوگاه مى آمد و با اسرا گفت و گو مى كرد . حاج آقا ابوترابى در اين ديدارها با رفتار و منشى كه داشت، با رئيس هيأت به گفت وگو مى پرداخت و گاهى ساعت ها با آنها صحبت مى كرد.
او در صحبت با صليب، انگشت روى دردهاى اصلى مى گذاشت و نكات لازم و ضرورى را مطرح مى كرد و صليب بيشترين توجه را به سخنان سيد داشت و معمولاً همه مسائل را با حاج آقا مشورت مى كرد و هر مطلبى را كه نظر سيد بود، پيگيرى مى كرد و سيد حتى شيوه مطرح كردن با عراقى ها را نيز به آنها ياد مى داد كه چگونه مطرح نمايند تا عراقى ها بپذيرند.
سخنان منطقى سيد چنان تأثيرى در آنها گذاشته بود كه آنها به سيد به عنوان يك اسير نگاه نمى كردند، بلكه به عنوان يك انسان جامعه شناس عاقل كه نظريات مفيدى درباره جامعه بشر دارد نگاه مى كردند و گاهى مشكلات خود را با سيد در ميان مى گذاشتند و از او راه چاره مى خواستند و بعضى مواقع هم از روحيه و صلابت اسرا تعجب كرده، سؤال
مى كردند كه چرا جمع شما از روحيه بالايى برخوردار است، در حالى كه در نقاط مختلف دنيا، با اسراى زيادى ملاقات، ديدار و گفت وگو داريم هربار كه مى رويم مسئولان در گزارش هاى خبرى از ديوانه شدن تعدادى و خودكشى جمع ديگرى خبر مى دهند، ولى در اينجا از اين خبرها نيست، چرا سيد جواب
مى داد كه اينها چون در راه عقيده و ايمان خود قدم برداشته اند و آن سختى و اسارت را هم در راه ايمان و عقيده تحمل مى كنند اين سختى ها بر آنها آسان مى شود و ياد خدا دلها را آرام مى كند.
صليب مى گويد: اى كاش همه انسان هاى عالم، بخشى از روحيه اين اسرا را داشتند. رابطه صليب با سيد به دوران ۱۰ساله اسارت منتهى نشد، بلكه پس از آزادى نيز آنها با سيد رابطه داشتند و آن روز كه سيد چشم از چشم فرو بست، رئيس صليب سرخ جهانى پيام داد و از او به عنوان يك انسان آزاده و بزرگوار ياد نمود.

نفوذ در دل سربازان دشمن

در اردوگاه ما سربازي عراقي به نام كاظم حضور داشت . او شيعه بود. يك برادرش در جبهه كشته شده بود و دو برادر ديگرش در ايران اسير بودند. سياست بعثي ها اين بود كه سربازان و درجه داراني را به اردوگاه ها بياورند كه از ما كينه به دل داشته باشند و ما نتوانيم با آن ها ارتباط برقرار كنيم .
روزي كه حاج آقا را به اردوگاه ما آوردند كاظم با قساوت تمام او را شكنجه كرد. به گونه اي كه سرتاپاي آن بزرگوار غرق خون شد. بچه ها كه از پشت پنجره ها شاهد اين صحنه ي فجيع بودند ناله مي كردند و اشك مي ريختند. بعدها هر وقت آن سرباز از مقابل حاج آقا رد مي شد به احترامش بلند مي شد و به او سلام مي كرد. يكي از ويژگي هاي ايشان احترام قلبي به افراد بود و بر همين اساس به شكنجه گر خود احترام مي گذاشت . يكي از شكنجه هاي كاظم رد شدن مكرر از مقابل حاج آقا بود تا بدين وسيله او را مجبور كند كه از جايش بلند شود و حاج آقا نيز اين كار را مي كرد.
ماه ها گذشت با تعجب ديديم كه هر وقت حاج آقا مي رود كه لباسهايش را بشويد كاظم نيز به بهانه ي شستن دستهايش كنار آن بزرگوار مي ايستد و باايشان صحبت مي كند.
روزي از حاج آقا پرسيديم : « چرا هر وقت براي شستن لباس هايتان مي رويد كاظم كنار شما مي آيد و به بهانه ي شستن دستهايش با شما صحبت مي كند »
ابتدا از پاسخ سئوال ما طفره رفت ولي وقتي اصرار كرديم فرمود : « كاظم شيعه است مسائل شرعي خود را از من سئوال مي كند.
وقتي مي خواستند حاج آقا را از اردوگاه ما ببرند يكي از كساني كه خيلي ناراحت بود همين كاظم بود. او از شدت ناراحتي گريه مي كرد و وقتي ماشين آماده ي حركت شد به سمت افسر رفت و چيزي به او گفت بعد متوجه شديم از آن افسر خواست اجازه دهد به عنوان محافظ حاج آقا همراه او برود (به بهانه ي جلوگيري از فرار حاج آقا) در طول مسير بين كاظم و حاج آقا چه گذشت خدا مي داند. قدرت نفوذ حاج آقا در افراد فوق العاده بود. ( راوی : آزاده مهندس سعيد اوحدي )

سند افتخار

در همان ايامي كه صليب سرخ براي بازديد از اسرا به اردوگاه آمده بود حاج آقا از موقعيت استفاده نموده و نامه اي را درباره محكوميت اسرائيل نوشتند كه بسيار قاطع و كوبنده و بيانگر پيروي از راه و خط حضرت امام بود اين نامه به نوبه ي خود برگ زريني است در ميان زندگي سرتاسر افتخار ابوترابي او كه از سال 41 تا 79 هر ساعت و هر روز حماسه مي آفريد و از خود سند افتخار و آزادگي به جاي مي گذاشت
اين نامه در ميان همه ي آنها از درخشندگي خاصي برخوردار است . با اين كه احتمال هرگونه خطر بود و نتيجه ي نامه انتقال به بغداد و محاكمه و سلول انفرادي و شكنجه سيد و جدايي او از اسرا و حتي محروم شدن سيد از خدمت به اسرار بود. ولي ابوترابي آن را جهاد اكبر و مرضي خداوند متعال مي دانست و بودن در ميان اسرا را بر بودن در بهشت ترجيح مي داد و با همه ي اينها مي خواست اين پيام را بدهد كه هيچ چيزي نبايد مانع از آن شود كه ما در مبارزه با غده سرطاني اسرائيل كوتاه بيائيم خلاصه او متن نامه را نوشت و به وسيله ي بچه ها تكثير شد و در اتاق ها پخش گرديد و از همه اسرا خواست تا آن متن را در بالاي نامه هاي خود بنويسند و به ايران ارسال نمايند و دم مسيحايي او سبب شد كه همه اسرا متن را نوشتند و به ايران فرستادند در اينجا به متن اين نامه اشاره مي كنيم .
بسم الله الرحمن الرحيم
و ضربت عليهم الذله و المسكنه « سوره ي بقره 61 2 » اسرائيل بايد از بين برود (امام امت )
پروردگارا چشم به راه هستيم تا به رهبري روح خدا اسرائيل تبهكار را از تمامي سرزمين هاي مسلمين بيرون رانده و عظمت مسلمين را به جهانيان بنمايانيم و براي اقتدار و سربلندي پرچم لااله الاالله كسب انتصار بنماييم و آنان را به ذلت و خواري كه همانا وعده ي الهي است بنشانيم و در اين رابطه ما همگي اين جا وفادار و پاي بند به تمام تصميمات امام امت و دولت هستيم و هر لحظه آماده ي جانبازي و شهادت در راه خدا هستيم و از شما نيز مي خواهيم محكم و با وحدت هر چه بيشتر گوش به دستورات امام و دولت باشيد.
مستيم و عاشقيم و به گلزار مي رويم
دل داده ايم و از پي دلدار مي رويم
به اميد پيروزي نزديك : 28/3/1361

تعجب صليب سرخ و روحيه اسرا

معمولا هر دو ماه يك بار هيئت صليب سرخ به اردوگاه مي آمد و با اسرا گفت و گو مي كرد حاج آقا در اين ديدارها با رفتار و منشي كه داشت با رئيس هيئت به گفت وگو مي پرداخت و گاهي ساعت ها با آنها صحبت مي كرد.
او در صحبت با صليب انگشت روي دردهاي اصلي مي گذاشت و نقاط لازم و ضروري را مطرح مي كرد و صليب بيش ترين توجه را به سخنان سيد داشت و معمولا همه مسائل را با حاج آقا مشورت مي نمود و هر مطلبي را كه نظر سيد بود پيگيري مي كرد و سيد حتي شيوه مطرح كردن با عراقي ها را نيز به آنها ياد مي داد كه چگونه مطرح نمايند تا عراقي ها بپذيرند. سخنان منطقي سيد چنان تاثيري در آنها گذاشته بود كه آنها به سيد به عنوان يك اسير نگاه نمي كردند بلكه به عنوان يك انسان جامعه شناس عاقل كه نظريات مفيدي درباره جامعه بشر دارد نگاه مي كرد و گاهي مشكلات خود را با سيد در ميان مي گذاشتند و از او راه چاره مي خواستند و بعضي مواقع هم از روحيه و صلابت اسرا تعجب كرده سئوال مي كردند كه چرا جمع شما از روحيه بالايي برخوردار است در حالي كه در نقاط مختلف دنيا بااسراي زيادي ملاقات ديدار و گفت وگو داريم هر بار كه مي رويم مسئولان در گزارش هاي خبري از ديوانه شدن تعدادي و خودكشي جمع ديگري خبر مي دهند ولي در اينجا از اين خبرها نيست چرا سيد جواب مي داد كه اين ها چون در راه عقيده و ايمان خود قدم برداشته اند و آن سختي و اسارت را هم در راه ايمان و عقيده تحمل مي كنند اين سختي ها بر آنها آسان مي شود و ياد خدا دلها را آرام مي كند.
صليب مي گويد : اي كاش همه انسان هاي عالم بخشي از روحيه اين اسرا را داشتند. رابطه صليب با سيد به دوران ده ساله اسارت پايان نيافت بلكه پس از آزادي نيز آنها با سيد رابطه داشتند و آن روز كه سيد چشم از چشم فرو بست رئيس صليب سرخ جهاني پيام داد و از او به عنوان يك انسان آزاده و بزرگوار ياد نمود.

لحظه اسارت

از مرز خسروى ما را به قصر شيرين بردند . خاطرات روزهايى كه در سال ۶۳ براى مرخصى به آنجا مى آمديم در ذهنم زنده شد . در مسيرى كه مى رفتيم استقبال مردم بى نظير بود . ديدن صف انبوه زن و مرد و پير و جوان گريه مان مى انداخت .
برخى پدران و مادران در حالى كه عكسى در دست داشتند به مانزديك مى شدند و مى پرسيدند : اين عكس را مى شناسيد در عراق او را ديده ايد از ديدن اين صحنه ها دلمان آتش مى گرفت .در ادامه مسير به كرند غرب رسيديم، از آنجا به كرمانشاه و سپس با هواپيما وارد فرودگاه تهران شديم . استقبال مردم و مسئولان بسيار مفصل بود اما من فقط دلم مى خواست سريعتر به خانواده ام برسم . بعد از رسيدن به فرودگاه مهرآباد حدود ساعت ۱۲ شب به استاديوم ورزشى وزارت دفاع رفتيم و چند ساعتى استراحت كرديم . فردا ظهر برايمان غذا با مرغ آوردند . يك مرغ كامل براى دو نفر . دلى از عزا در آورديم و بعد از دو سال اسارت غذاى سيرى خورديم آن هم در وطن . ما چند روز در قرنطينه مانديم در اين ايام ما را به زيارت مرقد مطهر امام راحل بردند .
روز عجيبى بود تا وارد شدم بغضم تركيد، گريه امانم نداد روكردم به امام و گفتم : امام سلام ما آمديم اما شما رفته ايد . چرا رفتيد همه آرزوى مان اين بود كه وقتى آزاد شديم خدمت شما برسيم و دست تان را ببوسيم، اما حالا بايد مرقدتان را ببوسيم . پس از قرنطينه در كارتى كه برايمان صادر كردند نوشتند كه سل دارم، بعد به فرودگاه رفتيم و عازم بوشهر شديم . وقتى به بوشهر رسيديم يكى گفت : مجيد بنشاخته كيه با تعجب گفتم من هستم . بيا بابات آمده كارت داره . خيلى تعجب كردم پدرم تا مرا ديد افتاد روى زمين و غش كرد با خودم گفتم نكنه سكته كرده باشه زدم زير گريه كه يكى از برادرها گفت : نترس از خوشحالى غش كرده ، حالش خوب مى شه . بعد از زمان كوتاهى پدرم به هوش آمد و پياپى مى گفت : باورم نمى شه، باورم نميشه تو را دوباره ببينم . دو سال تمام مفقودالاثر بودى و هيچ خبرى از تو نبود. در همين حال بود كه مادرم از راه رسيد .
او مى گفت اى مادر جان يك ماه است كه من و پدرت نه در زمينيم و نه در آسمان. هر روز صبح چشم انتظار آمدن تو بوديم . احساسات آن لحظه من را گريه پاسخ نمى داد . كم كم به سمت بيرون فرودگاه آمديم. بيرون فرودگاه هم برادر و خواهر هايم به اضافه پسر عموهايم جمع شده بودند از ديدن شان خيلى خوشحال شدم . خانواده شهيد حيدرزاده و شهيد هدايت احمد نيا را هم ديدم كه از اسراى بوشهر سؤال مى كردند . مى دانستم كه هر دو آنها شهيد شده اند اما نمى خواستم حامل اين خبر باشم. آهسته به پدرم گفتم : حيدرزاده و احمدنيا شهيد شده اند . پدرم فوراً گفت : دهانت را ببند نه يك وقت توى روستا به كسى بگى ها. شب ساعت دوازده بود كه به روستاى «چاه تلخ جنوبى» رسيديم، روستا همان روستاى دوسال قبل بود تا مرا ديدند دورم ريختند و غرق شادى ام كردند . اهالى روستا تا يك هفته از من و خانواده ام پذيرايى كردند و سنگ تمام گذاشتند . (مجيد بنشاخته (سجاديان ))

صبر از شما سعي از ما

بچه ها در اسارت خود را مقيد به حفظ فرمايشات حضرت امام مي كردند لذا اگر از كسي سخني از امام شنيده مي شد بچه ها آن را حفظ مي كردند;
مثلا جمله ي معروفي بود كه حضرت امام درباره ي اسرا فرموده بودند : عزيزان من صبر از شما سعي از ما. اين جمله را همه بچه ها حفظ كرده بودند و هميشه در خاطر داشتند. اين جمله يكي از پيامهاي بسيار زيبا و الهام بخش امام براي ما بود.
همان طور كه خورشيد اثري حياتي در موجودات زنده دارد ياد و خاطره ي حضرت امام و ذكر نام ائمه معصومين (ع ) و توسل به آنها نيز در حيات اسراي ما نقش داشت ; خصوصا زماني كه رزمندگان اسلام در عملياتها خود موفق عمل مي كردند روحيه ي بچه ها با اين جملات امام بسيار بالا مي رفت . (راوی : آزاده حاج آقا سيدعلي اكبر ابوترابي )

ترفندهاي دشمن

اولين برنامه دشمن اين بود كه همپاي تسلط ظاهري بر اسرا روح و روانشان را نيز به تسخير خود در آورد و اين خواسته شيطاني عملي نمي شد مگر با زدودن فرهنگ و كم رنگ كردن معتقدات ديني و ملي در وجود تك تك آنان .
پروردگار دانا از نيت شوم كافران چنين خبر مي دهد كه : « و دوالو تكفرون ; آنان دوست دارند شما كافر شويد . »( سوره نسا - آیه 89 / ممتحنه آيه 2 ) وقاحت آنان به قدري بود كه اين نيت را آشكارا و در حالي كه خود را حق به جانب نيز مي دانستند بر زبان مي راندند :
« شما را رقاص مي كنيم »
شايد به عدد انگشتان دست از ايام اسارت نمي گذشت كه مامور توجيه سياسي به هر آسايشگاهي كه مي رفت با مناسبت يا بي مناسبت اين جملات را بيان مي كرد : « از آن جا كه ايران اسراي ما را با تبليغات زياد آخوند كرده و عقيده شان را عوض نموده است ما هم در عوض مي خواهيم همه شما را رقاص كنيم و هر كسي با برنامه هاي ما مخالفت كند شديدا مجازات مي شود. » و متعاقب همين گفته ها هرچه توان داشتند به عنوان پشتوانه عملي دريغ نكردند و در راستاي اهدافشان از هيچ جنايتي فروگذاري ننمودند. (راوی : روحاني آزاده قاسم جعفري )

تلويزيون اجباري !

آن روزها مدت زيادي نبود كه بخش فارسي تلويزيون در بغداد به راه افتاده بود. به طور كلي اگر از يك سري تحليل هاي آبكي كه در مسائل سياسي ارائه مي داد بگذريم برنامه هايش كلا نسخه اي بود از تلويزيون زمان طاغوت در ايران خودمان . از آن جا كه بي مشتري بودن برنامه هاي تلويزيوني خود را در يكي دو روز اول تجربه كردند با اقدامي سبعانه حضور در برنامه تلويزيوني را اجباري كردند و ـ به اصطلاح خود ـ خطاكاران را سخت به باد كتك گرفتند. (راوی : روحاني آزاده قاسم جعفري )

سرها بالا

اگر از يك اسير بپرسيد منظور از اين اصطلاح « سرها بالا » چيست بعد از آهي كه مي كشد سفره دل را مي گشايد و مي گويد : سالهاي زندان را به گونه اي سپري كرديم كه هر روز سه الي چهار بار آمار مي گرفتند. هر بار حدود يك ساعت طول مي كشيد و دشمن شلاقي در دست داشت و مدام فرياد مي زد كه سرها پايين . نزديك به يك سال هر كجا كه سرباز يا درجه داري مي رسيد بايد برمي خاستيم و به زور در مقابل او دست به پهلو محترمانه مي ايستاديم و تنها عكس العمل او اين بود كه سرها پايين . اين قانون سفره غذا ساعت استراحت صف دستشويي كلاس درس و قرآن و جاي ديگر نمي شناخت ; اما نه ! به قول اصولي ها * « ما من عام الاوقد خص ; هيچ قاعده عمومي نيست مگر آن كه استثنا دارد . »
لابد شما مي پرسيد : استثناي اين قانون كجاست مي گويد : جريانش طولاني است .
بعد از آن كه آنها تصميم گرفتند با توسل به كابل و شلاق ما را در پاي برنامه هاي سراسر فحشاي تلويزيوني خودشان حاضر كنند ما با پايين انداختن سر و زمزمه آيات قرآني و دعا و مناجات از حريم دين و ايمان خود دفاع مي كرديم . يك روز دشمن دستور بالابردن سرها و نگاه اجباري به صفحه تلويزيون را صادر كرد و پشت و گردن و سر و صورت مخالفين را با ضربات سيلي و لگد و كابل و شلاق نوازش داد. اگر بپرسيد با اين وضعيت چند نفر مخالفت مي كردند. خواهد گفت : بگوييد چند نفر سرپيچي نمي كردند و سند آن اثرات رقت بار ضربات آن ناجوانمردان است كه بر پشت و پهلو و گردن و سر و صورت صدها اسير ديده مي شود و حتي هيات نمايندگي سازمان ملل به رياست ژنرال ... از آن عكس برداري كرده و اين شكنجه به قدري سهمگين بود كه بعد از گذشت قريب به هشت سال فكر مي كنم هنوز آثار آن در بدن بعضي از افراد نمايان باشد . (راوی : روحاني آزاده قاسم جعفري )
* اصولي ها علماي علم اصول را گويند و اصول علمي است كه در حوزه هاي علميه رايج است و از آن علم در استنباط احكام فقهي استفاده مي كنند.
ادامه دارد .....