
مجاهد مقتدر(2)
از انتخاب طاهر احمدزاده به استانداري خاطره اي داريد؟ آيا شخصاً شناختي از او داشتيد؟
منظورم اين است كه اين آقاي احمدزاده را با اين پيشينه آوردند و استاندار خراسان كردند. يادم هست كه ايشان دوچرخه سوار مي شد و مي رفت استانداري كه بگويد خيلي خاكي و مردمي است.
ايشان مرا مي شناخت. يك بار جلوي او را گرفتم و احوالپرسي كردم و گفتم: «آقاي احمدزاده! شما همان رولزرويس وليان را سوار بشو، ولي براي مردم كار كن. اين ادها يعني چه؟» بدش آمده بود كه چرا فلاني اين حرف را به من زده.
واقعيت اين بود كه هر يك روز كار بعد از انقلاب به اندازه 100 روز در ايام ديگر جواب مي داد. اعلام مي كردند كه مردم بروند كمك براي دروي محصولات و يكمرتبه سيلي از مردم بدون آنكه مزدي بخواهند، مي ريختند براي كار. درست است كه روي نداشتن تجربه و ندانم كاري بخشي از محصول هم ضايع مي شد، ولي مردم شور و هيجن خاصي براي كار كردن داشتند و خيلي خوب مي شد از اين هيجان اوليه استفاده بهينه برد و براي مردم كار كرد، ولي ايشان توي برنامه هاي اين جوري، مثل دوچرخه سوار شدن، سر خودش را گرم كرده بود، بعد هم نگران شده بود كه چرا جلوي در استانداري چنين حرفي را به او زدم. بعد هم كه گرايشي به مجاهدين پيدا كرد.
آقاي احمدزاده مي گويد حرف هي آقاي هاشمي نژاد در مورد ارتباط من با مجاهدين، تهمت است.
يادم هست كه يك روز رفته بودم صحن امام، ديدم آقايان با مجوز آقاي احمدزاده، با ريوهاي ارتشي كه تصرف كرده بودند، آمده اند وسط صحن و مستقر شده اند. شهيد هاشمي نژاد سخنراني بسيار داغ و عجيب و غريبي ايراد كرد كه بساط آقاي احمدزاده برچيده شد. ايشان با تمام وجودش صحبت مي كرد و چون حرف هايش با اخلاص بود، شور و شوقش به مردم منتقل مي شد. آن روز هم نسخه آقاي احمدزاده را پيچيدند و ايشان را انداختند بيرون و بعدش هم كه آقاي دكتر غفوري فرد آمد.
ظاهراً شما با جلال الدين فارسي هم آشنائي داشتيد...
از فعاليت هاي انجمن حجتيه و برخورد شهيد هاشمي نژاد با آن خاطراتي را نقل كنيد.
آقا براي انجمن حجتيه هم مثل قضيه آقاي احمدزاده، سخنراني پرشوري كردند كه پرونده آنها هم در اينجا كم و بيش بسته شد. بعد از شهادت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به خاطر اينكه ارتباط مردم با رسالت قطع شود و آقا اميرالمؤمنين(عليه السلام) را گوشه نشين كنند كه كردند، عده اي اين شعار را مطرح كردند كه: «ما حسبنا كتاب الله»، كتاب خدا و گفته هاي پيغمبر(صلي الله عليه و آله) براي ما كافي است و ديگر به چيزي نياز نداريم و مشكلي هم نداريم و به اين وسيله، دين را به انحراف كشاندند. چرا؟ چون به پيامبر (صلي الله عليه و آله) دسترسي نبود كه مردم را راهنمايي كنند، ولي آقا علي بن ابيطالب(عليه السلام) بودند و مي توانستند مردم را راهنمايي كنند. آقا مي گفتند امروز هم انجمن حجتيه به دليل اينكه ما امكان ارتباط با آقا امام زمان (عج) را نداريم و اگر خواصي هم اين ارتباط را دارند، نمي توانند علني بگويند، به خاطر اينكه امام خميني را خانه نشين كند، پرچم امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را برداشته و اين سروصداها را راه انداخته.
هنوز هم بعضي از بچه هاي انجمن حجتيه كه غالباً هم از بازاري ها هستند، وقتي با ما برخورد مي كنند، از اين حرف آقا گلايه و اظهار دلخوري مي كنند. ما هم مي گوئيم راست مي گفتند، ما كه با شما رودربايستي نداريم. همان زمان هم كه ما كلاس هاي انجمن حجتيه را مي رفتيم، وقتي مي گفتيم مراجع اعلام كرده اند كه: «پپسي حرام است، پس شما چرا مصرف مي كنيد؟» مي گفتند:« ما به اين كارها كار نداريم.» يا وقتي مي گفتيم: «روغن موتور اسو مال ثابت پاسال بهائي و براي كمك به صهيونيست هاست»، مي گفتند: «ما به اين كارها، كار نداريم.»
براي من جاي تعجب بود كه منبر شهيد هاشمي نژاد را تعطيل مي كردند، ولي دولتي كه از بهائيت حمايت مي كرد، همين كه حجتيه اي ها زنگ مي زدند كه اينجا محفل بهائي هاست، مي آمدند و كاسه كوزه آنها را جمع مي كردند. از حجتيه اي ها مي پرسيديم ماجرا چيست؟ و جوابي نداشتند كه به ما بدهند. اما وقتي شهيد هاشمي نژاد عليه بهائي ها حرف مي زدند، از ايشان پرسيده مي شد كه چرا اين حرف ها را مي زنيد و برايشان مزاحمت ايجاد مي كردند! همين طور وقتي كه منافقين در خرداد 60 اعلاميه قيام مسلحانه كردند و از ميدان انقلاب تا ميدان فردوسي ماشين ها را آتش زدند و عده اي را كشتند و بعد كه آقاي بني صدر و رجوي را با سرخاب و سفيداب فراري دادند، از آن زمان قضاياي اينها كاملاً فرق كرد كه متاسفانه تا امروز هم ادامه دارد.
اشاره كرديد به برخورد شهيد هاشمي نژاد با انجمن حجتيه، در حالي كه عده اي معتقدند عده اي از كساني را كه شهيد هاشمي نژاد براي تاسيس حزب جمهوري دعوت كردند، از اعضاي شناخته شده انجمن حجتيه بودند. اين دو ديدگاه قابل جمع نيستند. در اين زمينه توضيحي داريد؟
به رابطه شهيد هاشمي نژاد با آقاي سيد تقي خاموشي اشاره كرديد. ايشان در قضيه ترور منصور، حكم ترور او را از آيت الله ميلاني گرفتند و سابقه فعاليت ايشان در هيئت هاي مؤتلفه، بسيار طولاني است و پرونده سياسي مفصلي دارند. آيا شهيد هاشمي نژاد با هيئت اي مؤتلفه هم تعاملي داشتند.
در قضيه حمايت مراجع مشهد از شهيد هاشمي نژاد كه منجر به آزادي ايشان شد، نامي از آيت الله قمي نبرديد، در حالي كه بين اين دو ارتباطات زيادي بوده. بفرمائيد كه آيت الله قمي و شهيد هاشمي نژاد از كي و كجا با هم ارتباط داشتند و نحوه اين ارتباط به چه شكل بود و پس از آنكه آيت الله قمي نسبت به نظام موضع پيدا كردند، شهيد هاشمي نژاد نسبت به ايشان چه موضعي را اتخاذ كردند؟
مرحوم آيت الله قمي خيلي به مرحوم پدر من علاقه داشتند و حتي زماني كه آيت الله قمي و امام در زندان قيطريه بودند كه مرحوم پدر ما را به عنوان اقوام درجه يك خود معرفي كرده بودند كه راحت به ملاقات مي رفت و مي آمد. آن زمان مرحوم آيت الله قمي در كرج بودند و هنوز به مشهد منتقل نشده بودند. اواخر سال 57 بود كه به مشهد تشريف آوردند. آيت الله قمي يك خويشاوندي دوري هم با ما دارند.
من در جريان وقايع قبل از تبعيد آيت الله قمي به خاش و سپس به كرج نبودم، ولي از سخنراني هاي شهيد هاشمي نژاد در منزل آيت الله قمي را در جريان بودم و به خاطر دارم. وقتي آيت الله قمي در كرج تبعيد بودند، من چندبار همراه آقاي ابطحي به ديدن ايشان رفتم. عده اي از آقايان دورقاب چين آيت الله قمي اين حرف را سرزبان ها انداخته بودند كه آيت الله خميني در جوار مولايشان راحت زندگي مي كنند و آيت الله قمي دائما در تبعيد و حصر و ناراحتي هستند و لذا سهم بيشتري در اين انقلاب دارند و چرا براي امام سه تا صلوات مي فرستند و براي آيت الله قمي يكي. يادم هست كه شهيد هاشمي نژاد تا آخر عمر آيت الله قمي دائما به ديدار ايشان مي رفتند و هميشه تاكيد مي كردند كه شما حتما آن يك صلوات را براي آيت الله قمي بفرستيد و امام هم چون رهبر انقلاب هستند، سه صلوات بفرستيد.
شهيد هاشمي نژاد مي گفتند يك بار من رفتم خدمت امام و آقاي قمي قبل از ايشان رفته بود خدمت امام و ايشان از امام نقل قول مي كردند كه آقا آمد سر من داد زد كه اين چه وضعيتي است و چرا اين كارها را مي كنند. شهيد هاشمي نژاد با شيخ علي تهراني خيلي مخالفت مي كرد و مي گفت حال طبيعي ندارد كه آخرش هم ديديد كه در عراق چه كرد.
من يك بار به همين دلايل از آيت الله قمي انتقاد كردم كه: «چرا از دادگاه هاي انقلاب ايراد مي گيرند، خوب است كه آدم سياست داشته باشد.» ايشان به من توپيدند كه: «اين فضولي ها به شما نيامده و كسي حق ندارد درباره مراجع تقليد فضولي كند. مرجع تقليد وقتي مسئله اي برايش ثابت مي شود، وظيفه دارد فرياد بزند. شما خواهش مي كنم در اين حوزه وارد نشويد.» ايشان در عين حال كه با مرجعي اختلاف نظر داشتند، ولي براي جلوگيري از سوء استفاده خناسان اجازه نمي دادند كه كوچك ترين خدشه اي به شأن مراجع وارد شود.
شهيد هاشمي نژاد با شيخ علي تهران خيلي مخالفت مي كردند و مي گفتند حال طبيعي ندارد كه آخرش هم ديديد كه در عراق چه كرد.
شما ظاهرا در 22 بهمن هم همراه شهيد هاشمي نژاد بوديد. در آن روز چه وقايعي روي دادند؟
تهران بوديم تا 21 بهمن. شهيد هاشمي نژاد براي سخنراني هاي تبليغي رفتند مازندران و ما و خانواده در تهران مانديم. من تهران بودم كه پادگان ها را يكي يكي گرفتند. ظهر 22بهمن بود كه ما و آقاي ابطحي از طريق جاده آبعلي رفتيم مازندران و بهشهر. هنوز راديو اعلام نكرده بود كه انقلاب شده. به ما گفتند كه حاج آقا رفته اند شاهي. ما رفتيم آنجا و حاج آقا بالاي منبر بودند كه: «آقا! انقلاب پيروز شد و راديو چنين چيزي را اعلام كرد و شما هم روي منبر اعلام كنيد و تشريف بياوريد كه برويم.» مردمي كه پاي منبر بودند، شادي كردند و آمديم توي خيابان و ديديم مردم به طرف شهرباني راه افتاده اند و راديو هم مرتب اين مطلب را اعلام مي كرد. برگشتيم و آمديم بهشهر و ديديم رئيس شهرباني بهشهر، تمام اسباب و اثاثيه اش را بار كرده و دارد مي رود تهران. شهيد هاشمي نژاد پرسيدند: «كجا آقا؟» گفت: «مي روم تهران ببينم تكليفم چيست.» شهيد هاشمي نژاد پرس و جو كردند كه ببينند اين رئيس شهرباني چه جور آدمي است. مردم گفتند آدم خوبي است و آدم بدي نيست. شهيد هاشمي نژاد گفت: « تو بمان. ما بعد از انقلاب هم به شهرباني نياز داريم. سر پست خودت بمان.» رئيس ژاندارمري آدم بزدلي بود و فرار كرده بود. بعد هم نمي دانم استوار بود يا گروهبان كه او را گذاشتند رئيس ژاندارمري و روز 23 يا 24 بهمن بود كه به طرف مشهد آمديم.
از روحيات شهيد هاشمي نژاد اگر نكته اي باقي مانده ذكر كنيد.
من خودم از 14، 15 سالگي با آقا آشنا بودم. به قول يكي از دوستان كه مي گفت اگر خاطراتت را بنويسي ده ها جلد مي شود، من واقعا از 8 سالگي در كنار پدرم بودم كه دستم را مي گرفتند و مرا همه جا با خودشان مي بردند. هشت ساله بودم كه در تظاهراتي كه از ميدان قيام تا دانشگاه تهران شده بود، شركت داشتم. قضيه مدرسه فيضيه را حضور داشتم و شاهد حمله كوماندوها بودم. آن سخنراني را كه آقاي فلسفي دولت را استيضاح كرد، شاهد بودم، پانزده خرداد در تهران بودم و شاهد قضايا بودم.
در روز شانزده شهريور 57 با شهيد هاشمي نژاد در تهران بودم و گفتم: «حاج آقا! اينها فردا مردم را به رگبار ي بندند.» ايشان گفتند: «غلط مي كنند.» من گفتم: «حالا مي بينيد حاج آقا!» اگر فردا به گلوله نبستند.» روز 16 شهريور داشتيم مي رفتيم قم، ديدم از منظريه دارند تانك ها را مي آورند به تهران. همراه خانمم و سيد جوادآقا بوديم. گفتم فردا حكومت نظامي است. فرداي آن روز در قم بوديم، ديديم تانك گذاشته اند جلوي خيابان چهارمردان و شنيديم كه مردم را در ميدان ژاله بسته اند به گلوله و هرچه زنگ زديم منزل آقاي شريعتمداري كه مردم را دارند مي كشند، جواب مي دادند: «مگر ما گفتيم بروند توي خيابان؟» به هر حال داشتم عرض مي كردم كه شهيد هاشمي نژاد مطلقا علاقه اي به پذيرش مسئوليت هاي اجرايي نداشتند. ايشان خطيب بسيار توانايي بودند.
چه شد كه ايشان را از امامت نماز جمعه كنار گذاشتند؟
از شهادت ايشان چه خاطره اي داريد؟
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره35
/ج