![دل نوشته هایی به مناسبت روز عرفه(1) دل نوشته هایی به مناسبت روز عرفه(1)](https://rasekhoon.net/_files/thumb_images700/article/ed430db7-eafe-4eb1-bb98-65002a090adb.jpg)
![دل نوشته هایی به مناسبت روز عرفه(1) دل نوشته هایی به مناسبت روز عرفه(1)](/_WebsiteData/Article/ArticleImages/781/10123.jpg)
دل نوشته هایی به مناسبت روز عرفه(1)
نويسنده: روح الله حبيبيان
...باز هم عرفه
آرى، عرفه، روز بازگشت عارفانه است از كجراهه گمراهى و تاريكى، به شاهراه هدايت و نور...
همراه با امام حسين عليهالسلام
قارى مىخواند:
در همين روزها،امام حسين عليهالسلام ، در مكه از خيمه بيرون رفت؛ در حالى كه خاندان و فرزندانش در پى ايشان بودند و در كنار كوه. با چشمان اشكبار و دستهاى رو به آسمان، همين دعاى عرفه را زمزمه كردند؛ شما هم خود را همراه فرزندان امام حسين عليهالسلام بدانيد كه از خانه بيرون آمدهايد و پشت سر آن حضرت، بر دعاى امام آمين مىگوييد.
ناگهان، قلبت متلاطم مىشود. احساس همراهى با فرزندان امام حسين عليهالسلام دلت را تكان مىدهد؛ گويى گرماى وجودشان را احساس مىكنى! اشكهايت چون سيل جارى مىشود؛ احساس مىكنى گمشدهات را يافتهاى. همنواى جمعيت مىشوى: «الهى العفو»
اگرچه دير...؛ ولى آمديم
چهقدر زيباست بازگشت همگانى بندگان فرارى به آغوش مهربان خدايى كه همه را خواهد پذيرفت؛ مگر نه آنكه خود فرموده: «اگر روى گردانان از من شدت شوق مرا به بازگشتشان مىدانستند، از نهايت شعف جان مىدادند»؟!
الهى! اين كهكشان بىنهايت رحمت تو و اين بندگان كوچك شرمسار؛ شايد دير آمدهايم، ولى آمدهايم. به زلال اشكهاى جارى بندگان صالحت در صحراى عرفات قسم، ما دور افتادگان از حريم عشق و عرفان را بپذير!
نيايش چند صفحهاى عشق
عرفه، دلكدهاى است وسيع كه روشنىاش را هزاران قلم هم نمىتوانند بنگارند. هر كسى در اين روز مىآيد و كلمات پر از اشك خود را از لابهلاى نيايش چند صفحهاى عشق بيرون مىكشد.
زيباترين جشن رهايى زير اين چرخ كبود، ساعات خوش اشكريزى است. شايد بتوان گفت لحظه تولد فلسفه اشك، عصر عرفه است.
نام بهارى عرفه نسيمى است كه غبار رنجها را از دل مىزدايد.
رو به روى دريا دلى حسين عليهالسلام
عرفه، ما را به ياد رأفت حسين و رحمت خدا مىاندازد. هر كس با كولهاى از دغدغههاى نگفته و زمزمههاى پنهانى، رو به سمت ساعتهاى بخشودگى مىآيد.
امروز، روز اقتدا به واژههاى پر سوز حسين عليهالسلام است و دل، اشتغال ديگرى جز تطهير نخواهد داشت.
نقش عرفه در تكامل انسان
با هر كدام از هقهقهاى عبارات مفاتيح، دستهاى استغاثه اشك بالا مىرود و روح را مىبرد تا آن سوى نقشهاى جذاب بندگى و رهايى.
در حقيقت، هر دلى كه از عرفه بويى برده باشد، صداى چينش خشتهاى تكامل را در روح خويش مىشنود.
گزافه نيست، اگر بگوييم هر دل به امروز كه نقطه شروع سازندگى است، هزاران تحسين بدهكار است. از هر مصراع عاشقىاش، كتابها مىتوان نوشت و انسانهايى را از نو مىتوان ساخت.
عرفه و داغ انتظار
امروز در عرفات، حضور موعود(عج) رونق صفا است. و ما اين سو با اشتياقى پر رنگ، آرزوى آن يار و ديار را داريم. اين سو به شيوه محفل جمعههاى پر ندبه نشستهايم و با كلمات ذى الحجه در خيمههاى تنهايى خويش، بهار بهار از فراق آخرين ذخيره خدا مىگرييم.
شهادت حضرت مسلم بن عقيل
محمد على كعبى
«حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابى لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد، به رفتار شما مىتابد...
و من آنان را، به صداى قدم پيك بشارت دادم».
دروغهاى خيس:
پيك، با بارى از لبيك، به سوى هجده هزار بيعت ترك خورده مىتازد.
سفير! آرامتر برو؛ در آن شهر هزار چهره، اجابت دليرى براى دعوت تو نيست. خدا مىداند اگر ديو نعره برآرد، پيكر تُردت چگونه مىخواهد زير آوار هجده هزار بيعت شكسته شده خرد نشود!
شهادت از روى بلنداى تمام خانهها و دارالاماره كوفه، براى در آغوش كشيدنت پر مىزند. در آن كوچههاى تنگ و باريك، غيرت، تنها در هيئت پيرزنى كه پناه تنهايىات خواهد بود، خراميده است.
پس اشكها را باور نكن! اين دروغهاى خيس را آنگاه كه نامه مهربانى حسين عليهالسلام را مىخوانى
ـ «بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن على الى الملأ من المؤمنين و المسلمين:... وانى اقدم اليكم وشيكا اِن شاءَالله».
ـ اگرچه حرفهايش مثل يك تكه چمن روشن باشد.
«واژهاى در قفس است»
نه؛ محمد ابن اشعث به پيمان خود با تو وفا نمىكند و براى مسافرى كه در راه است، نامهاى نخواهد فرستاد كه نيايد؛ پس كربلا اتفاق خواهد افتاد.
مسلم! اين دعوت تو نيست كه او را به كربلا مىكشاند؛ اين جنايت پيمانهاى شكسته است؛ اين فاجعه سكوت است.
و حالا كيست كه پيغام تو را به حسين عليهالسلام برساند؟
به كوفه نيا اى مهربان؛ در اين خانه تاريك، چراغى نيست. اين برق شمشيرهاى پنهان است كه تو را مىخواند.
«به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژهاى در قفس است».
تنهايىات را با ما قسمت كن
از كوير لبهاى زخمىاش، شرمى به رنگ سرخ مىجوشد و در كاسه آب مىريزد.
مسلم بن عقيل عليهالسلام ، هر بار كه كاسه آب را به دهان نزديك مىكند تا بنوشد، آب، رنگ خون مىگيرد. اسبى تير خورده از عمق كاسه خونين مىآيد؛ اسبى بى سوار؛ اسبى كه زينش بر بالين سفيد خالىاش يله شده است؛ اسبى كه زخمهايش هر بار كه مسلم مىخواهد آب بنوشد، كاسه را از خون سيراب مىكنند. تشنگى مقدس، از زخم لبهاى او متولد مىشود و در ادامه جوانه خواهد زد.
تنهايىات را با ما قسمت كن؛ آنقدر كه چيزى از آن باقى نماند؛ آنگونه كه در امتداد زمان، سفيران هدايت در اقصى نقاط جهان، آفتاب را بر رفتار انسان بتابانند.
تو الگوى جانفشانى در راه تبليغ باش و ما، مشقهاى همانند، آن گونه كه منارهها، انفجار دمادم خود را و اشهدهاى بىريا را بر سردارالاِماره بريزند.
دعوتنامه
امام نامه را گشوده است. مسلم...هانى... عبدالله بن يقطين...، بغض بر حنجره اهل حرم چنگ مىاندازد. خبر تلخى است. اين كاروان خسته، سهمش از اين همه آزادى جويى و آزادگى خواهى اين نيست كه دريابد، اهل كوفه دعوتنامههاى خود را از ياد بردهاند و ديگر پسر فاطمه عليهاالسلام را نمىخواهند. حقشان نيست كه بشنوند، قاصد امام عليهالسلام را بىوفايى اين شهر، به شهادت رساند.
سفير
همين جمله كافى بود تا مسلم، رها از همه تعلقات عالم و جدا از همه دلبستگىهاى خاك، دهانه اسب را به سمت شهر كالِ كوفه بكشد؛ در حالى كه شيهه اسب، كوفيان را پيشاپيش نفرين مىكرد؛ در حالى كه جرعههايى از جنس آتش گلوى ولايت را به سوزشى عميق فرا مىخواند؛ در حالى كه روزگار، نگرانتر از هميشه بود.
قاصد شهيد
مسلم بن عقيل، قاصد شهيد امام در راه وفادارى و ابلاغ بود. باشد كه همه ما «مسلم»هاى حسين عليهالسلام در عصر خويش باشيم.
اينجا كوفه است
ذكر خدا بر لبان تشنهاش جارى بود؛ خون نيز از زخمهاى تنش.
بزرگترين جرمش اين بود كه مسلم بود؛ صحابى و پسر عمّ رسول اعظم صلىاللهعليهوآله ؛ شيعه و پسر عمّ و داماد على مرتضى عليهالسلام ؛ پسر عم؛ شيعه، يار و ياور و فرستاده حسين بن على عليهالسلام سرور جوانان اهل بهشت!
سفير عشق بود و پيام عزت و آزادگى با خود داشت. دعوت به آخرت و حيات جاويد، نزد مردمى كه زندگى زودگذر دنيا را برگزيدهاند، جرم است! ولى افسوس صحبت از عزت و سربلندى براى قومى كه ذلت و بدبختى را انتخاب كردهاند گناه است.
فرياد زدن بر «شنوندگان كر» و انتظار فرياد از «سخنگويان لال» بىمعناست!
امر به فرمان خدا براى مردمى كه از فرمان خدا مىگريزند كيفر دارد! جايى كه باطل، اميرالامراست، پيروى از حق جسارتى است بزرگ!
اينجا كوفه است؛ بر ميهمان خوانده شده، شوكران بىوفايى مىنوشانند و از ناخوانده، يوغ بندگى پيشكش مىگيرند.
مسلم؛ سند مظلوميت
غربت سفير
هنوز تنم از بوى سيب سرشار است. هنوز زمزمه روشن تو در جانم طنين دارد.
لحظه وداع، چنان اشك بر افق ديدگانم شتافت كه سيماى مهربانت، در پرده خيس چشمانم شناور ماند. وعده دادى كه سرانجام كارم، رستگارى همراه با شهادت است و آرزو كردى كه من و تو به درجه شهيدان نائل شويم. آن لحظه دانستم كه ديگر روى گشاده و صورت دوستداشتنى تو را نخواهم ديد و وعده ديدارمان به بهشت خدا موكول شده است. اما مولاى من!
اكنون بر بالاى دارالاماره كوفه، تمام دل نگرانى مسلم، براى توست؛ براى تو كه نكند همراه خانواده و اهلت، به دعوت اين نامردمان، به سمت بىوفايى كوفه حركت كرده باشى!
نظام منسجم اشک
دست رحمت بر سر ساعات عرفه کشیده شده است. عرفه، یک نظام منسجم اشک است؛ گریههای پرسوز و سازندهای که اقتدا میکنند به عرفه حسین بن علی علیهالسلام .
همه در جایگاه تمنا، به زاری نشستهاند و به پیشینه پر اشتباه خویش تصریح میکنند. دورافکنی لباس گناه، فرهنگی از عید واقعی را میرویاند. فاصلهها بیمعنا میشوند و کِششها، پررنگ. تقویت تبادلات مهربانی در نگاه امروز، تماشایی است.
عرفه، روزِ پرداخت به محتوا است و دعا، مغز عبادت.
نگاه کن! گلی از بهشت، به وسط دشت ایّام کاشتهاند و امروز، یعنی شتاب برای بوییدن این گل معطرِ دمِ دست.
کربلای دل در عرفات
منم؛ شیدای جمال آفتابت.
منم؛ بنده دلداده به صدای جویبارانت، سراپا حیرت از تماشای ستارگان آسمانت و دلداده دستهای مهربانت.
ای تجرد محض و ای احساس نزدیکتر از حبل الورید!
کربلای دل زخمیام را به مناجات آوردهام. من و این قوم عاشورایی، روبه قبله قبیله فاطمیه، به صحرای عرفات تنهایی خود شتافتهایم.
این همه عاشق آمدهاند که بگویند تنهاییم، این همه جماعت دلشکسته آمدهایم که اگر با همیم، ولی تنهاییم. آمدهایم تا خانه جان را از غبار بتکانیم.
فصل تازگی اشک
مولای من نجاتم ده از صحبت اغیار که تنهاییام زاییده دل دادن به اغیار است و من غافل بودم.
بادبانهای دلم شکستهاند و غرقه دریای خویشتنم؛ آمدهام تا به ساحل آرامش قبیله حسین علیهالسلام برسم.
آمدهام بگویم که هستم؛ چون تو هستی. مرا امید سعادت هست، تا جهان عرصه کرامت توست؛ پس به نام حسینت علیهالسلام ، به نام عاشورا و به نام حج تمام تمام تمام حسین علیهالسلام ، از سر گناهم بگذر.
پا به پای امام حسین علیهالسلام در عرفه
الهی! عرفهام، باحسین علیهالسلام از عرفات کوچ کرد و رحل اقامت در کربلاگزید؛ پس تو رامی خوانم به زبانی که امامم حسین علیهالسلام در روز عرفه و در ودایش با سرزمین عرفات خواند.
الهی تو را میخوانم، با اشکهایی که به ترنم آخرین نوای آسمانی مولایم حسین علیهالسلام در روز عرفه، بر صورت شرمسارم روان شده است.
الهی! تو را میخوانم به پاکی و خلوص بندگی در صحرای عرفات، به تکاپوی حاجیان؛ آنگاه که جان مشتاق را برای لقای تو روانه آسمان زلال عرفه میکنند.
خدای من! دلم برای آشنایی و آشتی با تو، بیتابتر از همیشه است و تنها داراییام در پیشگاه تو، دعایی است که به آن وعده اجابت دادهای.
چگونه تو را دریابم و کدام باد موافق، این خس دورافتاده از آستانت را به کوی شناخت و دلدادگی به تو رهنمون میسازد؟
الهی! تو نوری؛ آشکارتر از آنی که به مدد آثار خلقتت، شناخته شوی.
تو نوری و روشنتر از آنی که در پناه سایه درآیی.
خدای من! چه وقت از دیدهام نهان شدی تا برای اثبات بودن تو، دست به دامن برهان و استدلال ببرم؟
تو آنقدر ظاهری که رسیدن به تو از راه مشاهده آثارت، راه دراز پیمودن و به بیراهه رفتن است. پس خدای من! چنان به عشق خود مرا بنواز و یاریام کن تا دیدهام؛ به فراتر از نشانههایت دل مشغول دارد و از درک نور تو که آفاق را روشن کرده، بازنماند.
بارالها! چنان خود را به من بنما که بیواسطه و با شهود قلب، شیفته جمال نورانی تو شوم.
عرفات، بغضهای پراکنده
چشمها، روزنهها را از لابهلای کلمات «عرفه» مییابند. کافیست نَفَس به روح نیایشگرِ خود بدهی.
همه چیز رو به ترقی و صعود است و دستها آماده بالا بردن نیایشند.
مناجاتی همچون عرفه که همه ساله در قالب اشک ریخته میشود و اشکها فرستادههایی هستند به معراجِ روشنی تا کدام قطره شَرَف حضور یابد به آستان دوست؟
هر انسان در صحرای عرفات، بغض پراکندهایست که خورشیدِ لحظههایِ حسینی را در خویش بتاباند.
دعایِ عرفه، محکی است بر اینکه بدانیم چند عرفه از حسین علیهالسلام دور هستیم.
باید جرعهای عطش خواست تا ما را در کلمات این دعا، آبشاری کنند. باید توبهنامه خویش را به شعلههای این نیایش سنجاق کرد، تا اردیبهشت زندگی، باقیمانده عمرمان را میزبانی کند.
باید طلوعی از حقیقت خدا را در غروب این روحِ عقبمانده دواند.
شاید دعای عرفه، ما را با آنچه که از حسین علیهالسلام دیده، بر روی این کلمات، بسنجد. برای حسینی شدن باید یک نسخه از دعای عرفه و گریههای خویش را نگه داریم و در طول سال، با فاصلهها، اندازهگیری شویم.
اگر برای اندامِ سال، لحظه تحویلی هست، برای روح ما نیز دعایِ پرمضمونِ عرفه، برانگیخته شده است.
مستانگیِ روح را باید در عرفاتِ بندگی رها کرد.
نغمههای اُنس و لذت را باید از کتاب اشک حسین علیهالسلام چید.
خدایا! با کدام فرازِ دعا صدای فطرت ما، دلسوختهتر میشود.
یا حسین علیهالسلام ! روی کدامین جمله جانسوزت، دربهای باغستان الهی گشوده میشود تا حقایق را بنگریم و امام زمانی(عج) را که در عرفات است.
بوی حضور
خداوندا! در ظلمات عمیق درون خویش، به دنبال مصادر خورشید میگردم. با کدام لحن تو را بخوانم؟ انتهای جاده کجاست؟ کجای غربت خویش ایستادهام؟ کجای این انبوهِ جنونزده؟
خدایا! صدای نیایشم را بر جای جای خاک گستردهام چون سجادهای گشوده، تا در جذبه نورانیتت حل شوم؛ تا جادههای رحمتت را با گامهای بندگیام بپیمایم. من که حتی بر جان خویش ستم کردهام، من که در تاریکی درون خویش فرسودهام، ویرانم کن از درون و بپرورانم در نور، یا نور!
زمان، زمانِ از خویش بریدن است؛ زمان نیایش، زمان قدم گذاشتن در ملکوت حضور. سبکبال، اوج گرفتهام از هر چه تاریکی، سرشار از یادِ بزرگمرد کربلا.
میبارم و مینالم تا بر هر نشانهای از دوست، بوی حضور را نزدیکتر حس کنم.
پروردگارا! هر چه میخواهم به دست توست، مرا این چنین رنجور مخواه، مرا به عافیتی برسان که سرشار شوم از بندگی ـ عافیت از شر نفوس ـ .
امروز آمدهام تا منزه شوم از این همه سرکشی و طغیان؛ «آمدهام تا تو ببخشاییام»؛ آمدهام تا از جذبههای پیاپیات، بمیرانیام که حیاتم در مرگ تن است؛ رهایی از بند خاک.
این لحظههای پریشان، تنهایم مگذار!
باید با تو بگویم، از تنگی سینهام تا فراخنای روشن عرفه، از تاریکی درون تا روشنی ممتدِ امروز.
باید با تو بگویم، باید بندگیام را اشک بریزم.
تو آن سایه مهربانی بر سر جهان که هیچ شریکی برایش نیست، جزء و کل از توست.
خداوندا! رخسار روز، رنگ باخته است؛ اما در سینه من هنوز یاد تو میدرخشد. مرا محکم بدار در راهی که شایسته بندگی توست. ای زندگیبخش! اینگونه که خورشید در سمتِ دیگر جهان فرو میریزد، مرا در این سوی دنیا بال گرفتن و پریدن بیاموز در هوای زلال معرفت.
امروز مرا از نو بخوان به بزرگی این لحظات که به لحنی تازهتر صدایت کردهام «اللهم انی ارغب الیک».
روز رسیدن به آرزو
زبان به ثنای الهی گشوده است؛ ایستاده با دستهایی شکوهمندتر از دعا: اَلْحَمْدُللّهِ الّذی لَیْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ وَ لِالَعطائِهِ مانِعٌ وَ لا کَصُنْعِهِ صُنْعُ صانِعٍ وَ هُوَ الْجَوادُ الْواسِعَ... .
صحرای عرفات است و فوج فرشتگان که نوای امام حسین علیهالسلام را همراهی میکنند.
چه باشکوه است این نیایش عارفانه! شکوه اشک است و صدایی که تا عمق آسمان پیش میرود. پروردگارا! من با تمام رغبت، تو را میخوانم و شهادت میدهم به آفریدگاریات، که تو آفریدگار منی... .
عرفات است و دعا؛ عرفات است و حسین؛ عاشقی که جان مشتاقش، چنین به گفتوگوی خدا نشسته است: «اَلَّهُمَّ اجْعَلْنی اَخْشاکَ کَاَنّی اَراکَ...»
روز عرفات است. این سو، دستهای پراجابت حسین علیهالسلام است که آسمان را مجذوب خود ساخته است. این سو، حسین علیهالسلام است که اشکهای بلوریناش، غوغا در دل عرش افکنده است. این سو، میهمانان زیارت بیتاللهاند و عرفاتیان نیاز و نیایش دیگر سوی، شهر کوفه است و نامردمانی عهدشکن و میهمان کُش! روز عرفات است. آن سوی این لحظات عارفانه، کوفه است و فرزند عقیل.
تنهای تنها!
مسلم است و لحظات شیرین فنای فی اللّه. مسلم است و دلواپسی آمدن حسین علیهالسلام . مسلم است و عروج از بام دارالاماره.
امروز، روز عرفه است.
عاکفان کوی یار، با تمام نیاز، در عرفات جمع شدهاند تا با نوای آسمانی اَنْتَ الَّذی مَنَنْتَ؛ اَنْتَ الَّذی اَنْعَمْتَ، اَنْتَ الَّذی اَحْسَنْتَ، همنوا شوند؛ همنوا با ابا عبداللّه، همنوا با سالار شهیدان!
امروز، روز عرفه است؛ روز سوگند به عظمت لایزالی خداوند. روز توسل به مقام ربوبیت حضرت حق (جل جلاله). روزی است که باید برای تکامل باورها، باید برای قبول شدن در امتحان حج، خویشتن را با نیایش آزمود، با نیایش محک زد و برای رسیدن به مراتب بالای معرفت، چون حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام شهادت را برگزید، یا همچون حضرت امام حسین علیهالسلام آماده سفر شهادت شد.
امروز، روز عرفه است؛ روز رسیدن به آمال و آرزوهای متعالی، رسیدن به غایت آمال عارفین، رسیدن به همجواری با عرش الهی، رسیدن به خدا! رسیدن به «اَنَا یا اِلهی الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبی، فَاغْفِرْ هالِی...»
این من هستم که خطاکارم! این من هستم که غفلت ورزیدم! این من هستم که عهد شکستم! این من هستم که اقرار میکنم به گناهانم؛ اقرار میکنم به تمام نعمتهایی که از آنها برخوردارم ساختهای؛ پس درگذر از گناهانم، ای خدایی که از گناه بندگانت هیچ زیان به تو نمیرسد و از طاعتشان هم بینیازی!
روز عرفه، روز استغفار است؛ روز توسل، روز یادآوری عجز خویش و توانایی خداوند، روز تسبیح، روز ذکر، روز خواندن «لا اِللّه اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ المُوَحِّدینَ» است.
روز عرفه، روز رسیدن است؛ رسیدن به تمام آرزوهای زیبا!
ستارههایی از آسمانِ عرفه
خدایا! چگونه عزتمند باشم، در حالی که از خاک خوار و بیمقدار مرا سرشتی یا چگونه عزتمند نباشم، در حالی که مرا به خودت نسبت دادی؟ الهی کیفَ اَسْتَعِزُّ وَ فِی الذِّلَةِ اَرْکَزْتَنی اَمْ کَیْفَ لا اَسْتَعِزُّ و الیکَ نَسَبْتَنی؟
خدای من! چگونه واگذاری مرا، حال آنکه سرپرستیام را پذیرا شدهای؟ اِلهی کَیْفَ تَکِلُنی وَ قَدْ تَکَفَّلْتَ لی؟
نادانی و گستاخی من بر تو، تو را از هدایتم باز نداشت؛ لَمْ یَمْنَعْکَ جَهْلی و جُرْأتی علیکَ أنْ دَلَلْتنی.
خدایا! کاری کن که چنان از تو بترسم، گویا تو را میبینم؛ اللهمَّ اجْعَلْنی اَخْشاکَ کَأَنّی اَراکَ.
معامله آن بنده بسی زیانبار است که به او بهرهای از عشقت ندادهای؛ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عبدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نصیبا.
چه دارد آنکه تو را ندارد، و چه ندارد آنکه تو را دارد؟ ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک و مَا الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟
هرچند بندگیِ من به طور جدّی تداوم نیافت، اما دوستی و اراده قطعیام پایدار است؛ اِنْ لم تَدُمِ الطّاعَةُ مِنّی فِعْلاً جَزْما فَقَدْ دامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْما.
خدای من! مرا به که وا میگذاری؟ به آشنایی که از من میگسلد یا به بیگانهای که بر من روی تُرش میکند؟ الهی إلی مَنْ تَکِلُنی إلی قریبٍ فَیَقْطَعُنی اَمْ اِلی بعیدٍ فَیَتَجَهَّمُنی؟
دست نیاز به درگاهت دراز کردهایم. همان دستها که به خواری اعتراف نام گرفته است؛ فَقَدْ مَدَدْنا الیکَ اَیْدِیَنا فَهِیَ بِذِلَّةِ الإعترافِ موْسومَةٌ.
خدایا! من در توانگریام مستمندم، پس چگونه در نیازمندیام مستمند نباشم؟ الهی اَنَا الفقیرُ فی غِنایَ فکیف لا اکونَ فقیرا فی فقری.
روز پرواز
منابع:
ماهنامه اشارات، ش45
ماهنامه اشارات، ش57
ماهنامه اشارات، ش80
ماهنامه اشارات، ش92
ماهنامه اشارات، ش103