حجت اسلام (مجموعه خاطراتی در باب مجاهدنستوه ابوترابی ) (2)
حجت اسلام (مجموعه خاطراتی در باب مجاهدنستوه ابوترابی ) (2)


 

نويسنده : بیژن کیانی




 
15
يكي افسرهاي بعثي حاج آقا را بي رحمانه شكنجه كرد. تمام بدنش زخمي و كبود شد . كمي بعد ، فرمانده ارودگاه رسيد. به حاج آقا خيلي احترام گذاشت . همان افسر هم همراهش بود. پرسيد«چرا به اين حال و روز افتادي» حاج آقا به افسر كه رنگ و رويش پريده بود، نگاهي كرد و گفت «چيز مهمي نيست . پام سرخورد، افتادم زمين.»
بعد از آن ماجرا ، افسر گه گاه مي آمد ديدن حاج آقا . شيريني و سيگار مي آورد مي داد به حاجي كه بين بچه ها تقسيم كند.
محمدرضا شايق.
16
توي اردوگاه(1)‌، يك سرگرد عراقي بود به نام حسن . بچه ها را خيلي اذيت مي كرد. روزي كه مأموريتش تمام شد ، همه خوشحال شدند. حاج آقا گفت . بدرقه اش كنيم . نمي خواستيم روي حرف حاج آقا حرفي بزنيم . با اكراه دنبالش رفتيم . سرگرد دم در ايستاد و شروع كرد به گريه كردن. بِهِمان گفت «شرمنده م كردين». بعد خداحافظي كرد و رفت .
چند روز بعد ، با چند كيسه شكر آمد پيشمان . شكرها را به ارشد اردوگاه داد. گفت «اينا مالِ اسراست . بگو من رو ببخشن.
سعيد اسماعيلي
17
در يكي از سلول هاي وزارت دفاع زنداني بودم . خيلي شكنجه ام مي كردند. آب و غذا هم كم مي دادند. نگهباني داشتم كه مراقبم بودو چند وقت يك بار از پنجره سلول نگاهم مي كرد. روز و شبم را به خواندن نماز مي گذراندم.
يك روز در باز شد و نگهبان داخل سلول آمد. كنارم نشست . برايم غذا آورده بود. گفت «تو ديگه كي هستي؟» مدت هاست كه هيچي نخورد. هر وقت مي بينمت نماز مي خوني . به ما گفتن شما مجوسيد(2) اما من چيز ديگه اي ديدم». بعد به غذايي كه آورده بود اشاره كرد و گفت :«زود بخورش . اگه بعثي ها ببينن ، پوست از سرم مي كنن».
نقل از سيد آزادگان.
18
سرگرد عراقي چند بار به حاج آقا گفته بود «آقاي ابوترابي ، اگه [امام] خميني مثل تو باشه ، من مقلدش مي شم». حاج آقا ابوترابي هم گفته بود «اين چه حرفيه؟ من خودم شاگرد كوچيك امام بوده ام. امام خيلي مهربون تر رئوف تر ازاين حرف هاست».
رضا علي صمدي .
19
توي محوطه اردوگاه بود. داشت با چند نفر از بچه ها صحبت مي كرد. سرباز عراقي سر رسيد . ديدم حاج آقا بلند شد و بِهِش سلام كرد. سرباز رفت و دوباره برگشت . باز حاج آقا جلوي پاش بلند شد. توي مدت كوتاهي ، سرباز شش بار رفت و دوباره برگشت . هر بار هم ، حاج آقا به احترامش بلند مي شد. بار آخر ، آمد جلوي حاج آقا ايستاد . در حالي كه صورتش از خجالت سرخ شده بود، گفت «من رو ببخشيد. مي خواستم اذيتتون كنم. شما با رفتارتون شرمنده م كردي».
رضا شانه اي .
20
روزهاي آخر اسارتمان بود. در يكي از اتاق هاي اردوگاه(3) مشكلي پيش آمد. اتاق شلوغ شد. نگهبان عراقي سر رسيد . حاج آقا را صدا زد . حاجي جلو آمد و سلام كرد. نگهبان داد و فرياد كرد، شلوغي را انداخت تقصير حاج آقا و سيلي محكمي به صورتش زد و بعد هم بيرون رفت.
فردايش براي مرخصي رفت بغداد. روز بعد برگشت ارودگاه . آشفته بود. از من سراغ حاج آقا را گرفت . پرسيدم «به اين زودي برگشتي ، طوري شده ؟»
گفت «وقتي به خونه رسيدم ، خوابيدم . خواب ديدم سيدي با خشم صدام مي كنه . گفت فرزند ما رو اذيت مي كني؟ پرسيدم فرزند شما كيه ؟گفت ابوترابي . اگر راضي اش نكني ، به مصيبت بزرگي دچار مي شي . از خواب پريدم . مونده بودم برگردم يا بمونم . مادرم سخت مريض شد. زود اومدم تا از آقاي ابوترابي رضايت بگيرم».
او را پيش حاج آقا بردم. خم شده بود پاي حاجي را ببوسد ، حاج آقا اجازه نمي داد. با اصرار دستش را چند بار بوسيد. حاج آقا گفت «فراموشش كن. ما برادريم ، من از تو كينه اي به دل ندارم». اما سرباز باز التماس مي كرد. قسمش مي داد كه ببخشدش .
هر كس را مي ديدي داشت گوشه اي گريه مي كرد.
كريم نيسي.
21
يكي از سربازان عراقي آدم خشني بود . خودش مي گفت «من بعثي و فدايي صدامم». يك روز حاج آقا را به شدت شكنجه كرد، جوري كه تمام بدنش سياه شده بود.با همه شيطنت ها و ظلمي كه در حق آن بزرگوار روا مي داشت حاج آقا همچنان بِهِش احترام مي گذاشت. يك روز در گوشه اي از اردوگاه (4) با حاجي صحبت مي كردم. گفت «ديشب كاظم آمد پشت پنجره و با شرمندگي ازم عذرخواهي كرد و گفت خيلي اذيتت كردم ولي تو به من احترام مي ذاري . من ديگه باهات كاري ندارم». گفت بِهِش گفتم «سيد كاظم ، فكر مي كني اگه بِهِت احترام مي ذارم به خاطر اينه كه تو اميري و من اسير؟ نه ، اگه يه روز آزاد بشم و به عالي ترين منصب حكومتي برسم و دوباره ببينمت بِهِت احترام مي ذارم تازه خيلي بيشتر از الآن».
رفتار حاج آقا باعث شد كه آن سرباز بعثي دست از خشونت بردارد ، آرام مي آمد توي اردوگاه و با كسي كار نداشت . بعدها شروع كرد به نماز
خواندن و روزه گرفتن و در غير ماه رمضان هم روزه مي گرفت. بعثي ها وقتي ديدند كه عوض شده ، او را از اردوگاه بردند.
حسين ميرسيد.
22
يكي از سربازان عراقي آمد پيش حاج آقا و با هم شروع كردند به قدم زدن و صحبت كردن. بيش از يك ساعت طول كشيد . از حاجي خداحافظي كرد. و رفت . رفتم و پرسيدم «توي اين مدت چي مي گفت و خواسته اش چي بود؟« گفت «مشكلات خانوادگي داشت ، اومده بود باهام درددل مي كرد و ازم مي خواست راهنمائيش كنم.»
علي مفيدي
23
يكي از بچه ها ، توي اردوگاه ، ناراحتي روحي پيدا كرده بود. بعضي وقت ها ،كارهاي عجيب و غريبي مي كرد. يك روز حاج آقا داشت از وسط اردوگاه رد مي شد كه جلويش را گرفت . گفت «ايست ، خبر دار».حاج آقا هم ، خبر دار ايستاد . دوباره گفت «ابوترابي ، رو به آفتاب ، با چشماي باز» حاج آقا هم همان كار را كرد. چند دقيقه اي گذشت ، گفت «ابوترابي ، مرخصي». فردايش دوباره حاج آقا داشت رد مي شد. ديد منتظرش ايستاده . جلوي حاج آقا را گرفت . گفت «با چشم باز رو به خورشيد . تا نگفتم سرت رو برنگردون» . حاج آقا رو به خورشيد ايستاد . داشتم مي ديدمشان . عصباني شدم . رفتم طرفش ، بزنمش . حاج آقا نگذاشت . گفت «كاري بِهِش نداشته باش. بذار كارش رو بكنه . عقده هاش رو خالي كنه».
قادر آشنا .
24
افسر نيروي دريايي بود. همان روزهاي اول جنگ اسير شده بود. به مسائل مذهبي توجهي نداشت . با روحاني جماعت هم ميانه خوبي نداشت . سعي مي كرد تا مي شود در صحبت هايش از كلمات عربي استفاده نكند. مي گفت مي خواهد به يكي از كشورهاي اروپايي پناهنده شود.
مدتي گذشت . حاج آقا را به اردوگاه ما آوردند. با ديدن حاج آقا كم كم رفتارش عوض شد . به يكي از بچه ها گفته بود «ديگه نمي خواستم به ايران برگردم . اما رفتار اين مرد نظرم رو عوض كرد. بر مي گردم ايران . با افتخار هم بر مي گردم».
چند سال بعد ، توي ختم حاج آقا ديدمش . داشت به عزادارها آب مي داد.
بيژن كياني .
25
توي اردوگاه(5) ، چند نفري بودند كه با انقلاب دشمني مي كردند. يك بار حاج آقا بِهِم گفت «برو به فلاني بگو بياد ، مي خوام باهاش حرف بزنم». تعجب كردم ،گفتم «اون كه سردسته منافقينه» . گفت «صداش كنيد». رفتم و موضوع را بِهِش گفتم. خنديد و گفت «من با ابوترابي كاري ندارم». برگشتم ، گفتم «حاج آقا ، قبري كه شما براش فاتحه مي خونيد ، مرده نداره». حاج آقا گفت «برو بگو اگه تو نياي ، من مي آم». رفتم. اين بار گفت «به ابوترابي بگو ، اگه بياي پاتو مي شكنم». دوباره برگشتم و پيغامش را به حاج آقا دادم. گفت «باشه ، خودم مي رم». هرچه كردم نرود، نشد . ترسيدم اتفاقي بيافتد . با چند تا از بچه هادنبالش رفتيم. تا حاجي را ديد ، از جا پريد . مرتب از ايشان عذرخواهي مي كرد. بعد هم گفت «من چيزي ندارم كه ازت پذيرايي كنم، ولي كاري مي كنم دلت شاد بشه» . آخر سر هم رو به رفقاش كرد و شعارهاي تندي عليه سران منافقين داد.
حاج آقا مي دانست چه كسي استعداد هدايت دارد.
محمد رضا شايق به نقل از جواد محمدپور.
26
وقتي خبر شهادت آيت الله بهشتي و يارانش را به ما دادند ، چند نفري شادماني كردند. افسري بينشان بود كه شربت درست كرد و به دوستانش داد. كارشان بچه ها را خيلي اذيت كرد. بعدها كه حاج آقا را آوردند اردوگاه (6) ، همين افسر ، رفتارش تغيير كرد. شد يكي از دوستان نزديك حاجي . شنيدم يك روز به حاج آقا گفته سؤالي داره ، اگر بپرسه راستش رو مي گه يا نه . حاج آقا گفته «مگه تا حالا از من دروغ هم شنيدي ؟» گفته «نه منظورم اينه كه تعارف نكنين و مصلحتي حرف نزنين». بعد پرسيده «اخلاق شهيد بهشتي هم مثل شما بود؟» حاج آقا گفته «من كجا و آن شهيد بزرگوار كجا؟» بعد هم برايش از بهشتي گفته . افسر وقتي حرفاي حاجي رو شنيده ، خيلي ناراحت شده ، گفته «من توي زندگيم اشتباهات زيادي داشتم ولي قضاوت و رفتارم درباره شهيد بهشتي ، بزرگترين اشتباهم بود. از خدا مي خوام من رو ببخشه».
محمد رضا شايق به نقل از شاهد عيني .
27
توي اردوگاه(7) يكي بود كه از حاج آقا خوشش نمي آمد . اهل نماز و روزه هم نبود. شش ماه حاج آقا هر وقت مي ديدش سلام مي كرد، او هم بي اعتنا رد مي شد و جوابش را نمي داد.
يك روز وقتي حاج آقا مثل هميشه به او سلام كرد، عصباني شد . گفت «آقاي ابوترابي ، مي خواي با اين كارت من رو از رو ببري؟» حاج آقا دست طرف را توي دستش گرفت و گفت «نه به خدا ، اگه مي بيني سلام مي كنم ، تنها به خاطر شأن انساني شماست ، مي خوام ولو با يه سلام دل يه هموطن رو شاد كنم».
اسير سرش را پايين انداخت و گريه كرد. بعد از آن ، اهل نماز شد.
علي محمد احدي.
28
از اردوگاهي كه حاج آقا در آن بود ، بردنمان به يك اردوگاه ديگر. آن جا ، وقتي از رفتار حاج آقا صحبت مي كرديم ، يكي بود كه هميشه مخالفت مي كرد. مي گفت «من روش حاج آقا را براي اداره اردوگاه ها قبول ندارم». هر چه كرديم به او بفهمانيم ، قبول نمي كرد.
مدتي بعد او و چند تاي ديگر را بردند اردوگاهي كه حاج آقا آن جا بود.جايش كنار حاجي توي يك اتاق بود. دو سالي آن جا بود و دوباره برش گرداندند اردوگاه ما . وقتي ديدمش گفتم «حاج آقا را ديدي؟» گفت «آره» گفتم «چي ديدي ازش؟» گفت «رفتارش توي هيچ قالبي نمي گنجه. اون قدر به خدا توكل داره و عاشق ائمه ست كه هر وقت مشكلي پيش مي آد ، به اون بزرگواران توسل مي كنه و مشكل حل مي شه.»
علي محمد احدي.
29
هر كس توي اتاق به اندازه يك پتوي سه لا شده جا داشت . موقع خواب راحت نبوديم . نمي توانستيم بغلتيم. بعضي ها كمي بد مي خوابيدند، هم خودشان اذيت مي شدند ، هم كناري شان.
يك شب حاج آقا داشت نماز شب را مي خواند. وقتي به ركوع رفت ، كسي كه كنار حاج آقا خواب بود، غلتي زد و آمد روي سجاده حاجي . حاج آقا نزديك يك ساعت در ركوع بود تا آن طرف از روي سجاده كنار رفت.
فريدون بياتي.
30
عراقي ها ازش چشم بر نمي داشتند. مي خواستند رابطه اش را با اسرا كمتر كنند. از اتاق 14 كه مركز رهبري اردوگاه بود ، بردنش به اتاق كوچك آشپزها.
آزادباش كه مي دادند، همه وقت حاج آقا با بچه ها و رسيدگي به مسائلشان مي گذشت . غروب ها وقتي همه را به داخل اتاق ها مي فرستادند ودرها را قفل مي كردند، حاج آقا وقتش آزاد بود. يكي از آشپزها مي گفت «بيشتر وقت ها كه مي ديديمش ، داشت نماز مي خوند. يك شب ، سجده حاج آقا خيلي طولاني شد ، فكر كرديم خوابش برده . دلمان نمي آمد بيدارش كنيم. نيمه شب شد اما هم چنان در سجده بود . نگرانش شديم. رفتيم نزديكش . ديديم كبوتري كه چند روز پس از اومدن حاج آقا توي اتاقمون لانه كرده بود، پشت حاج آقا خوابيده».
هرمز كمالي.
31
همان روزهاي اول اسارت كه برده بودنمان بغداد ، يكي از اسرا حاج آقا را لو داد. به عراقي ها گفت كي بوده و چه كارها كرده. ما مي شناختيمش . هر وقت به حاج آقا مي گفتيم اين همان جاسوس است . همان كه شما رو لو داد، قبول نمي كرد. مي گفت «اشتباه مي كنين . كار او نبوده ، اون ، كسي ديگه ست».
مي خواست ذهنمان را پاك كند. مي خواست بينمان محبت باشد.
رضاشانه اي .
32
به مكروهات هم توجه داشت . توي مناسبت هاي مختلف كه همه با هم روبوسي مي كردند، حاج آقا فقط معانقه(8) مي كرد . صورت كسي را نمي بوسيد . جوري هم رفتار مي كرد كه كسي متوجه نشود . يك روز دليلش را پرسيدم . گفت «اين جا ، مجبورن ريششون رو از ته بزنند. اين جور موقع ها ، نبوسيدن صورت بهتره .لازمه رعايت كنيم».
محمود شرافتي .
33
عمليات خيبر كه شروع شد ، عراقي ها خواستند اسراي عمليات والفجر مقدماتي را ، كه بيشترشان توي اردوگاه ما(9) بودند ، ببرند اردوگاه هاي ديگر . خيلي ها را بردند. ما را هم قرار بود ببرند. يك روز ، با خبر شديم حاج آقا را آورده اند به اردوگاه ما . به خاطر شكنجه زياد برده بودنش بهداري . هر طور بود خودم را به بهداري رساندم. ديدم روي تخت دراز كشيده . خودم را معرفي كردم . گفتم «مي خوان ، همين يكي دو روزه ، ما رو ببرن اردوگاه رمادي .مي خوام بدونم وظيفه ما مقابل هم وطناي اسيرمون چيه؟« دستم را محكم گرفت توي دستش . گفت «شما بايد طوري رفتار كنين كه باعث جذب و هدايت واميدواري هم وطناي اسيرتون بشه.» آخر حرف هاش هم ، سفارش پيغمبر به امام علي را برايم گفت «اي علي ، اگر يك نفر به دست تو هدايت شود ، از دارايي زمين و آسمان ها برايت بهتر است»
از بهداري كه بيرون آمدم ، حال خوشي داشتم.انگار تازه متولد شده بودم.
غلامعلي قاسمي
34
هر وقت بي حوصله مي شدم ، صبر مي كردم تا حاج آقا نماز بخواند. بعد مي رفتم گوشه اي مي نشستم و نگاهش مي كردم. نماز خواندش حالم را خوب مي كرد.
يك روز ، پشت پله هاي اردوگاه (10) ديدمش . سرش را روي خاك گذاشته بودو گريه مي كرد. سجده اش طولاني شد. مبهوت مانده بودم . سرش را كه از روي خاك برداشت ، سنگ ريزه ها در پيشانيش فرو رفته بود.
محمد رضا شايق.
35
سجده هاي طولاني اش را ديده بوديم. نيمه هاي شب بلند مي شد براي نماز . بعدِ نماز صبح هم ، هيچ وقت ، نمي خوابيد.
گاهي بعد از نماز ، دو ساعت به سجده مي رفت . صورتش حسابي سرخ مي شد . بعضي وقت ها فكر مي كردم در حالت سجده خوابش برده وقتي به او نزديك مي شدم ، در همان حالت سجده مي گفت «محمود آقا من بيدارم».
محمود شرافتي.
36
توي اردوگاه(11) ، سه سالي را با حاج آقا بودم. هيچ وقت نديدم روزها بخوابد. همه روزش به حل مشكلات بچه ها مي گذشت.
يك روز بِهِش گفتم «حاج آقا ، يه كمي هم به فكر خودتون باشيد . بي خوابي از پا درتون مي آره. گفت «فرصت نيست».
محمد رضا شايق
37
يك روز ، به آقاي كمپاني گفتم «تو شكسته بند ماهري هستي» گفت «من شكسته بند جسمم ، اما حاج آقا شكسته بند روح آدماست». بعد ادامه داد «روزاي اول اسارت كه نماز مي خوندم ، حال خوشي داشتم ؛ تا آخر نماز گريه مي كردم. اما مدت ها مي شد حالم رو از دست داده بودم . رفتم پيش حاج آقا و باهاش صحبت كردم. گفت «يكي از بچه ها افسرده ست . برو كمكش كن ، ان شاءالله حال معنويت هم بر مي گرده». رفتم پيشش . گوشه حياط اردوگاه ، تنها نشسته بود . ازش خواستم بياد توي نظافت اردوگاه كمكم كنه . مي گفت مي خواد تنها باشه . با زور بلندش كردم . كار رو شروع كرديم. كم كم حالش خوب شد. طوري كه دوست داشت همه ش كار بكنه.
مدتي بعد ديدمش . گفت «قاسم ، من رو از اون حالت جهنمي نجات دادي ، خدا هر چي مي خواي بِهِت بده». ظهر همان روز ، وقتي نماز مي خوندم دوباره شده بودم مثل روزهاي اول اسارت.
محمد رضا شايق به نقل از سيد حسين اصولي
38
مي خواستم بروم حاج آقا را ببينم . كارش داشتم . از آقاي اتابكي ، كه سن و سالي هم داشت ، خواستم دوتايي برويم. جلوي يكي از آسايشگاه ها حاج آقا را ديديم. من كمي از آقاي اتابكي پيش افتادم تا زودتر برسم حاج آقا آمد استقبالمان . از كنار من رد شد. اول به آقاي اتابكي دست داد و حالش را پرسيد ، بعد آمد سراغ من.
هميشه حواسش به مسن ترها بود.
غلامعلي قاسمي.
39
يك بار، يكي از بچه هاي طلبه از من خواست پيش حاج آقا بروم و ازش بخواهم ، براي مان درس اصول بگذارد . رفتم پيش حاج آقا ، گفت «به جاي درس اصول ، زيارت امين الله رو با هم بخونيم». قبول كرديم. جلساتمان از ماه رمضان شروع شد . كنار تفسير زيارت ، از سرگذشت علماي عارف برايمان گفت ، از مسافرت هاش از نجف به كربلا ، از توجه ائمه به ايشان و از خيلي چيزهاي ديگر. شور و حال عجيبي پيدا كرده بودم. تا مدت ها قرار نداشتم.
غلامعلي قاسمي .
40
اولين بار كه آقاي ابوترابي را ديدم ، يادم هست . در يكي از اردوگاه ها بود . طرز فكر و برخوردشون خيلي روي من اثر گذاشت . اولش خجالت مي كشيدم باهاش حرف بزنم . اما كم كم با ايشان مأنوس شدم و ارتباطمان راحت تر شد. به من گفت «هدفم ، اين جا ، ايجاد روحيه آشتي و انسان دوستي بين اسراست». اين ،‌همان كاري بود كه در كنوانسيون ژنو هم آمده و صليب سرخ ، من را برايش به آن جا فرستاده بود؛ صلح و حفظ كرامت انساني اسرا . او به اين موضوع ها كاملاً آگاهي داشت . فهميده مي توانيم با هم كار كنيم.
آندرياس ويگر ، عضو هيأت صليب سرخ .

پي نوشت ها :
 

1. تکريت 17.
2. آتش پرست
3.تكريت.
4. تكريت 17.
5. موصل 1.
6. موصل 1 سابق.
7-موصل 1.
8. تماس گردن با گردن طرفين .
9. موصل 1(2 قديم).
10. موصل 1(2 قديم).
11. موصل 1(2 قديم).
 

منبع:حجت اسلام ، کیانی ، بیژن ، انتشارات پیام آزادگان ،1387